حکایت انگولک سعدی!

روزی شخصی سعدی را انگولک می کند!
سعدی فورا سرش را بر می گرداند و مقداری پول برمی دارد و در دست آن شخص می گذارد و می رود…
آن شخص فکر می کند که اگر پادشاه را انگولک کند حتما پاداشی بیشتر از سعدی به او خواهد داد. پس پادشاه را انگولک می کند، ولی در عوض پادشاه دستور اعدام او را صادر می کند.
از اتفاق سعدی همان مرد را می بیند و به او می گوید: پولی که آن روز به تو دادم، پول خون تو بود!
نکته این حکایت این بود که وقتی با یک راننده که انگار سر در ماشینش دارد و با سرعت زیاد می رود و دستش روی بوق خشک شده است برخورد کردید، راه بدهید تا برود، شاید شما هم مثل سعدی کرده باشید…این حکایت در خیلی موارد کاربرد دارد… این حکایت را پشت رل شخصی برایم تعریف کرد…باشد که درس عبرتی باشد…برای من که جالب بود!

Advertisements

3 پاسخ to “حکایت انگولک سعدی!”

  1. غریبه Says:

    مبارک باشد…

  2. مَه سا Says:

    حکایت خیلی جالبی بود و از اون جالب تر تفسیر امروزی اش بود.
    و اما به نظر من دختر و پسر نداره بچه اصولاً حبّ نباته علی الخصوص که بچه ی خودت باشه. وقتی هم که بزرگ میشن بازم همون نباته اند اما مسئله اینجاست که در سنین بالاتر سلیقه ها متفاوت میشه مثلاً بعضی آدما تافی شکلاتی و یا آبنبات رو به حبّ نبات ترجیج میدن و این دلیل بر بد بودنش نیست.
    از اشعار انتخابیت خیلی خوشم اومد. انتخاب های خیلی خوبی داری.
    سلامت و سرفراز باشی.

  3. سانی Says:

    داستان رو قبلا شنیده بودم ولی باز هم ممنون 😉

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: