بیا و در کتاب خاطرات من بخوان افسوس!

درست بیست سال پیش بود که شروع به نوشتن داستانی کردی که بزرگترها به آن «سرنوشت» می گقتند…
ما میرویم،
قصه ها افسانه می شوند
و انسانها بزرگ…
کاش قبل از کوچ
پرواز را بیاموزیم
و افسانه ی خویش را بنگاریم
چرا که ما،
قهرمان حقیقتی هستیم، که افسانه اش را باز می نویسیم!
دلم گرفت، یاد روزهایی افتادم که انگشتهای پاهام کوچولو و ریز بودن، دستمو میزدم زیر چونم و جلوی تلویزیون دراز می‌کشیدم و کارتون می‌دیدم.
روزای بچگی گذشتن، انگشتهای گرد پاهامون بزرگ شد، خودمون و دوستامون تبدیل به آدم بزرگ شدیم، آدم بزرگ‌های بد، آدم بزرگهایی که دیگه حوصله‌ی بچه‌های کوچک، سر و صداشون و سوال‌های احمقانشونو نداریم؛ آدم بزرگهایی که افتخار می‌کنیم که دیگه یک تصمیم بچه گونه هم نمی‌گیریم، دیگه دلمون خیلی چیز ها را نمی‌خواهد، دیگه خیلی چیزها را می‌دونیم. الان دیگه می‌تونیم سرِ یارو رو کلاه بذاریم، طرفو بپیچونیم…
آره الان، سال هاست حتی زیرِ یه قوطی کنسرو هم شوت نکردیم…
دیگه هیچی رو نشکوندیم که جایی قایمش کنیم، دیگه وقتی با مامانمون بیرون میریم، از لابلای پاهای آدم بزرگها یه بچه‌ی دیگه نمی‌بینیم…
دیگه الان مطمئنیم که خدا یه مرد خیلی بزرگ نیست که تو آسمونها زندگی می‌کنه و بچه‌ها رو خیلی دوست داره….
ما دیگه آدم بزرگ شدیم، آدم بزرگ! آدم بزرگهایی که همیشه آرزوشو داشتیم، آدم بزرگهایی که همه چیز را می‌دونن، آدم بزرگهایی که به خودشون افتخار می‌کنن، آدم بزرگهایی که دیگه وقت سر خاروندن ندارن، آدم بزرگهایی که عادت کردن که زندگی کنن، آدم بزرگهایی که حتی سرِ خودشون را هم کلاه می گ‌ذارن….به قول معروف… روزگار کودکی برنگردد دریغا / قیل و قال کودکی برنگردد دریغا….
خب امروز، یعنی نوزدهم آذر تولدم بود…یعنی شدم بیست… ولی…نه هیچی…بگذریم… به این آهنگ گوش کنید…
———————————-
افسوس بر آن عمر گرامی که هدر شد
آن معبد رویایی من زیر و زبر شد
دردا که تو مرد سفر عشق نبودی
افسوس دل غافل من بی خبر شد
روزی که دل عاشق من تازه نفس بود
در چشم من از هر دو جهان عشق تو بس بود
حسرت به کف آورد و به خورشید نظر داشت
بیچاره عقابی که گرفتار قفس بود
سلام ای چلچراغ قطره های اشک نومیدی
سلام ای غم که جای تنگ این دل را پسندیدی
بیا تا پر بگیرد از دل من جغد این کابوس
بیا و در کتاب خاطرات من بخوان افسوس
خواننده: مجید اخشابی
ترانه سرا : محمدعلی شیرازی
این آهنگ را گوش کنید.

Advertisements

یک پاسخ to “بیا و در کتاب خاطرات من بخوان افسوس!”

  1. سالار Says:

    خيلي زيبا بود…
    من حال اين روزاتو ميدونم
    چيزي نگو چشماتو ميخونم
    اين جاده تا نفس داره
    چشماشو از تو بر نميداره!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: