یک نوشته ناراحت کننده!

مدتی پیش یک نفر برام ایمیلی با مضمون زیر نوشته بود، نمی دونم کی بود و اصلا من را از کجا می شناسد…
خلاصه ایمیل جالب و قشنگ و دردناکی بود… جملاتی در آن نوشته بود که برای مدتی من را به فکر فرو برد…
و چرا باید جوونای مملکت ما این طور افسرده شوند؟ ( به قول بچه ها اگه لالایی بلدی چرا خودت…)
واقعا نمی دانم چه بگویم…امیدوارم شب عیدیه دل همه آدم های دنیا خوش باشه و هیچ گرفتاری و غمی نباشه و همه در سلامتی و خوشی به سر ببرن، هر چند می دونم زندگی همین است، نامرد و سخت و باید تحملش کرد…
کسی به من گفت: آدم ها هیچ وقت در دل همدیگر نیستند و گر نه می دیدند که در این دنیا هیچ کس به طور مطلق دلش خوش نیست، هر کس به طریقی گرفتار است.
به هر حال شما هم این ایمیل را بخوانید و جواب بدهید…
—————————-
سلامم را پذیرا باش که ناتوان از پیدا کردن واژه ای به این وسعتم.
نمیدونم از چی بگم از کجا شروع کنم، درد دلم زیاده اون قدر زیاد که دیگه تحملش برام سخته به همین خاطر تصمیم گرفتم خودمو خلاص کنم اما ترسیدم نه از مرگ بلکه از خدای خودم حالا هم یه تصمیم جدید گرفتم میخوام برم خارج، خیلی آروم و پنهونی، به کجا نمیدونم؟ فقط میدونم میخوام برم شایدم میخوام فرار کنم از این همه نامردمی و نامردی و شاید هم ازخودم چرا که نمیتونم مثل بقیه مردم باشم بی تفاوت و بی احساس.
اگه برم خارج حداقل دلم خوشه که چون توی کشور خودم نیستم کسی به دردم گوش نمیده و واسه زخمام پی مرهم نمی گرده، اون موقع از واژه غربت بدم نمی یاد، یه دلیلشم شاید اینه که خیلی شنیدم اون جا آدم دل سنگ میشه پس مثل من از هر زشتی دلگیر نمیشه.
*از دیدن یه بچه شش ساله که توی این هوای سرد واسه فروختن آدامساش بهت التماس میکنه و تو تنها کاری که میتونی بکنی اینه که ازش یه بسته آدامس بخری.
*از دیدن یه جوون بیست ساله که با حرص هر چه تمام تر به سیگار پک می زنه.
*از درد دل پدر پپری که تنها پسرش اونو برده آسایشگاه سالمندان واسه اینکه زنش وقتی مهمونی میده آبروش جلو دوستاش نره و پدر فقط و فقط واسه خوشبختی اون دو تا دعا میکنه.
*از آه و ناله دختری که فقط سهمش از دختر بودن اسمش و موهای بلندشه و مجبور مثل یه مرد کارکنه تا برادرش گرسنه نمونه و خودش تمام آرزوهاشو به گور ببره…
و …
آره به خاطر اینا و خیلی چیزهای دیگه میرم اما به کسی نگفتم چون از راه قانونی نمیخوام برم یعنی نمی تونم که برم دلم میخواست قبل رفتن به یکی بگم که اون نفر هم شما شدید به هر حال از اینکه دوباره وقت شما را گرفتم معذرت میخوام و ازتون به خاطر اینکه به صدای یه غریبه گوش دادید بارها و بارها تشکر میکنم امیدوارم هیچ گاه به سرنوشت من دچار نشید.
کاش میتوانستم بغضم را برایتان بنویسم، کاش دلم دو دروازه داشت که از یکی غمها می آمدن و از دیگری میرفتند.
اوه واقعا معذرت میخوام خداحافظی طولانی شد خداحافظ.
از طرف دلخسته ترین غریت دیروز!

Advertisements

4 پاسخ to “یک نوشته ناراحت کننده!”

  1. هر دو عاشق Says:

    دل گــــرفتار ما هم عجیب گرفت

  2. منصور Says:

    دل من بیشتر از بیشتر گرفت…

  3. سحر Says:

    قبول ندارم خارجی ها سنگ دل اند.انسان خوب و بد داره وحتی خارجی ها شاید بعضی ها عاطفی تر باشن همه بنده یک خدایند .سبز باشی و دلت پاک و زلال چون دریا

  4. منیکا Says:

    آره برو این بهترین راهه برای فرار از تموم دلتنگیها .اما گلم یادت باشه که آسمون همه جا همین رنگه….پس دلتو به آرامش دلخوش نکن که اگه اونجا هم ازغصه ها خلاص نشدی دل کوچیکت دوباره نشکنه………… :

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: