Archive for ژوئن 2007

دل تنگ…

ژوئن 22, 2007

چقدر دلم واسه نوشتن تنگ شده…
چقدر دلم می خواهد دوباره مثل قبل کلی وقت بشینم و به وبلاگ همه برو بچ سر بزنم…
چقدر دلم می خواهد دوباره انگولک به این وردپرس و قالب وبلاگم بندازم…
و خیلی چیز های دیگر…
همیشه نوشتن از خاطرات تلخ کار سختی هست، چون همیشه خاطرات بد یا مایه خجالت هستند یا شرمنده شدن!
اگه یه اشتباهی کرده باشی که تا آخر عمر چوبش را بخوری چی کار می کنی؟ شرمنده شدن
آخه چقدر خودم، خودم را بخورم…چقدر با خودم کل کل کنم! کل کل کردن
دیگه این طوری شدن قلیان کشیدن هم دردی را دوا نمی کنه…
نصیحت هم که تو گوش ما نرفت که نرفت…این هم عاقبت آن! سخن بزرگتر
دیروز اینقدر اعصابم خورد که چه عرض کنم خاکشیر شده بود از دست خودم که می خواستم خودم را بدهم به باد فنا… خود کشی
شاید دلم خوش شد و آمدم و همه چیز را نوشتم و دوباره از خاطره ها گفتم…شاید هم دیگر نیامدم…
چرا تابستان اینقدر ناجوانمردانه گرم است!
کلی آدم، کلی حیوان، کلی موجود هست که نمی فهمم چرا اینقدر سنگدل هستند. به هر حال، بازهم دوستشان دارم. دوست داشتن
به هر حال ما چاکریم
یا علی مدد… تا بعد…

Advertisements

باز آمد بوی گند امتحان…

ژوئن 6, 2007

درس خواندن
دوباره فصل امتحانات شد…
دوباره کتابها و جزوه های نخوانده و استرس…
دوباره فصل امتحانات شد و همه مثل من یادشان افتاده است که هیچی درس نخوانده اند و انگار باید برای اینکه (مشروط نشوند یا نشوم!) درس بخوانند. (یک ضرب المثل هست که می گوید: کافر همه را به کیش خود پندارد! که در اینجا صدق می کند.)
همه می خواهند درس بخوانند از جمله خودم، ولی وقتی کتاب ( که حتی یک بار هم بازش نکرده اند) را باز می کنند تا بخوانند یا خوابشان می گیرد یا حوصلشان را ندارند یا یادشان می افتد که چقدر سرشان شلوغ است یا دلشان می خواهد تفریح کنند! و می گویند حالا تا امتحان کلی وقت داریم.
(راستی چرا همیشه آدم موقع امتحانات به فکر تفریحات مختلف است و بعد از امتحانات هیچ کاری برای انجام دادن ندارد؟)
شب امتحان که می شود تند و تند صفحه هایی را که بلد نیستند ورق می زنند و می بینند که هیچی بلد نیستند و هی به خودشان چیز (یعنی هر چه از دهنشان در می آید!) می گویند و بالاخره به یک شکلی کتاب را ماست مالیزیشن می کنند و یا در طول درس خواندن خوابشان می برد و در خواب می بینند که سر جلسه امتحان هستند!
خلاصه با هزار ترس و لرز و با کتابی که مثلا برده اند تا در راه بخوانند (که نمی خوانند و فقط استرسشان را زیاد می کند!) وارد جلسه امتحان می شوند. (چشمتان روز بد نبیند.)
سر امتحانم که دیگر نگو و نپرس ،به هزار فکر فرو میروند حتی فکرهای شیطانی از قبیل تقلب و… که خدا را شکر ما همچنین افرادی را نداریم!!!
ولی نابرده رنج گنج میسر نمی شود
مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد/—
ولی اگر مثل این تصویر می شد بر معلومات افزود چه می شد…به قول معروف، چه شود!
(مثلا این را گفتم که اگر خراب کردم بدونم چرا گند زدم!)
این هم شعری با مضمون امتحان که انتخاب کردم و در اینجا گذاشتم تا حال و هوای دوستان عوض شود.
باز آمد بوی گند امتحان
بوی خرخونی های شب امتحان
بوی ماه خرداد و تیر مهربان
بوی خورشید پگاه صبح امتحان
از میان کتاب های کوفتی
می گریزم در پناه امتحان
باز می بینم ز غم بچه ها
شیطنتی در نگاه امتحان
زنگ پایان و گریه های بی امان
خنده های قاه قاه امتحان
باز بوی جهنم را خواهم شنید
از کارنامه های بی رحم امتحان