Archive for the ‘ادبی و هنری’ Category

حق با تو بود…

ژوئیه 29, 2011

حق با تو بود یه جا باید تموم شه
تا کی روزات به پای من حرومشه
خزونمون منتظر بهار نیست
حق با تو بود رسیدنی تو کار نیست
حق با تو بود گذشت دیگه جوونی
ستاره و گریه و مهربونی
گذشت دیگه از من و تو بهونه
دیوونه بازیای عاشقونه
یکی بود و یکی نبود باشه برو بود و نبود
حق با توئه همه کسم من بدم عیب از تو نبود
حق با تویه روزا دیگه یه رنگ نیست
انگاری عاشق شدنم قشنگ نیست 🙄
تو راست میگی پای ما رو زمینه
حق با تویه منطق دنیا اینه
حق با تویه ،حق با تو بود همیشه
تقدیر ما هیچ وقت عوض نمیشه
انگار دیگه با این چشای قرمز
باید بهت بگم گلم خدافظ خدافظ خدافظ 😐

«ترانه سرا: مرجان زنگنه» «خواننده: رضا صادقی»

گل بوسه عشق!

دسامبر 14, 2009

آن که عاشق است
خوب می داند
چه با شکوه است عشق
وقتی بوسه ای گل می دهد
و لب به لبخند عشق باز می گردد
و غنچه «دوستت دارم» می شکفد
تو گویی که زمان هم
بر سر گذر عشق باز می ماند
تا زیبایی عشق را بنگرد
———————————
منبع: وبلاگ یادگار دوست

وقتی کسی را دوست داری …

اکتبر 4, 2009

و اما عاشق می شوی!!!
وقتی پایت خواب می رود
نمی توانی درست راه بروی
لنگ می زنی!
وقتی قلبت خواب می رود
نمی توانی درست فکر کنی.
عاشق می شوی!!!
وقتی کسی را دوست داری
نمی توانی حرف بزنی.
شاعر می شوی!!! 🙂
(میلاد تهرانی)

اعتراف…

سپتامبر 28, 2009

من زندگی را دوست دارم ولی
از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زنها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی ز آئینه می ترسم!
سلام رادوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم
پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
حسین پناهی

خاطرات مدرسه!

سپتامبر 22, 2009

باز آمد بوی ماه مدرسه...
یاد آن روز که بی غم بودیم ، بی خبر زا همه عالم بودیم
هم چو یک روح ولی در دو بدن ، دل تو بود یکی با دل من
تازه رو چون گل بستان بودیم ، هر دو اطفال دبستان بودیم
صحن جولانگه ما مدرسه بود ، مشکل آن روز فقط هندسه بود
جز ز تنبیه معلم سر درس ، کی مرا بود ز کس وحشت و ترس
کی تو را بود غم و غصه به دل ، یا به جز درس ریاضی مشکل
یاد داری ز دبیر انشاء ، خواستی معنی نومیدی را
گفت امروز نخواهی فهمید ، گویم این را به تو وقتش چو رسید
الغرض جور فراوان بردیم ، تا که آن راه به پایان بردیم
پس شباب آمد و آن بی خبری ، عمر در بی خبری شد سپری
همچو بلبل همه در نغمه و ساز ، گرد گلهای چمن در پرواز
تا که امروز پس از چندین سال ، تا مگر دور کنم جان زملال
تا ز نو تازه شود عهد قدیم ، سوی تو بال گشودم چو نسیم
تا کنم با تو ز نو راز و نیاز ، صبح دم سوی تو کردم پرواز
گفتم ار لب به سخن بگشاییم ، رنگ اندوه ز دل بزداییم
لیک افسوس چه دیداری بود ، لحظه سخت دل آزاری بود
ما دو تن چون دو گل پژمرده ، سیلی از باد خزانی خورده
ناگهان ساکت و خاموش شدیم ، از می خاطره مدهوش شدیم
در زبان قوت گفتار نبود ، دیده را طاقت دیدار نبود
آن چه دیدیم در ایام شباب ، مگر امروز ببینیم به خواب
این زمان غیر گرفتاری نیست ، فرصت یاری و غمخواری نیست
چو غریقی که به ساحل نرسد ، غیر مشکل پی مشکل نرسد
کاش از لطف خدا بار دگر ، می سپردیم ره رفته به سر
کاش ایام خوش مدرسه بود ، مشکل ای کاش فقط هندسه بود
عاقبت معنی نومیدی را ، اوستادی دگر آموخت به ما
«مهدی سهیلی»

حال همهء ما خوب است!

اوت 31, 2009

حال همهء ما خوب است 😐
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،
که مردم به آن شادمانی بی سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می‌گذرم
که نه زانوی آهوی بی‌جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی‌درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم!
حوالی خواب‌های ما سال پر بارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آن‌جا پر از هوای تازه بازنیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رؤیا
شبیه شمائل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ای خریده ام
بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار
هی بخند! 😆
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچهء ما می‌گذرد
باد بوی نام‌های کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری؟!
نه! ری‌را جان!
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه ما خوب است
اما تو باور مکن! 🙄
—————————
صدای خسرو شکیبایی ، اشعار سید علی صالحی ، کاست نامه‌ها
از اینجا گوش دهید.

احمدی نژاد در شیراز!

آوریل 16, 2007

امروز دوباره فیل جناب آقای احمدی نژاد یاد هندوستان کرده بود و در بیست و هفتمین سفر استانی خودشان به شهر شیراز سفر کردند، من که در شیراز نبودم تا ببینم ایشان در سخنرانی خودشان چه چیز هایی می گویند ولی خوشبختانه از طریق تلویزیون و اخبار قسمتی از سخنان ایشان را گوش کردم، مثل همیشه وعده ها و قول های ببخشید و خیلی ببخشید سر خرمن دادند که معلوم نیست کی اجرا شود ولی من امیدوارم این طرح ها و قول ها خیلی زود اجرا شوند.
ولی در اول سخنرانی خودشان چنین گفتند که صبح زود در هنگام خارج شدن از منزل تفألی به دیوان حافظ زده اند و به حافظ گفته اند می خواهم به شیراز بروم، به من چه می گویی؟
حافظ شیراز فرموده است:
خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش
خداوندا نگه دار از زوالش
ز رکن آباد ما صد لوحش الله
که عمر خضر می‌بخشد زلالش
میان جعفرآباد و مصلا
عبیرآمیز می‌آید شمالش
به شیراز آی و فیض روح قدسی
بجوی از مردم صاحب کمالش
که نام قند مصری برد آن جا
که شیرینان ندادند انفعالش
صبا زان لولی شنگول سرمست
چه داری آگهی چون است حالش
گر آن شیرین پسر خونم بریزد
دلا چون شیر مادر کن حلالش
مکن از خواب بیدارم خدا را
که دارم خلوتی خوش با خیالش
چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر
نکردی شکر ایام وصالش
**خب وقتی این شعر را شنیدم فورا یاد شعری از یک شاعر اصفهانی به ذهنم رسید که در جواب این شعر حافظ را داده بود، محمد على عبرت نائینى، از شعر حافظ استقبال نموده و چنین سروده است:
به از شیراز و وضع بى مثالش
هواى اصفهان و اعتدالتش
نسیم خلد خیزد از جنوبش
شمیم روح آید از شمالش
ندیده اصفهان را گفت حافظ
خوشا شیراز و وضع بى مثالش
بود جلف به دنیا آن بهشتى
که در عقبى نیابد کس همالش
مکن باور که رکن آباد شیراز
بود چون زنده رود آب زلالش
کمال اصفهان ما دو صد ره
به است از مردم صاحب کمالش
گرفت اندر جهان بازار دانش
کمال و رونق از فیض جمالش
شنیدم این سخن از اهل حالى
که دائم خرم و خوش باد حالش
صفاهان را کسى نصف جهان گفت
که کوته بود میدان خیالش
اگر باشد جهانى اصفهان است
مبادا تا جهان باشد زوالش
خصال نیکو از عبرت بیاموز
که هست از مردم نیکو خصالش

به یاد قصه های مجید، به یاد قدیما

مارس 28, 2007

قصه های مجید
همراه با مجیدِ قصه های مجید!
همشهری جوان مصاحبه ای با مهدی باقربیگی، بازیگر نقش مجید در سریال قصه های مجید انجام داده بود…
مصاحبه جالب و قشنگی بود؛ من را به یاد قدیم ها انداخت… واقعا هر وقت این سریال را می بینم اشک در چشمانم حلقه می زند، نمی دانم چرا؟ آهنگ سریال قصه های مجید یک آهنگ استثنایی است. وقتی آهنگ این فیلم را گوش می دهم حس عجیبی به من دست می دهد… اگر آن را ندیده اید فیلم های آن را تهیه کنید و حتما این فیلم را ببینید، حتما خوشتان می آید.
این فیلم به نویسندگی هوشنگ مرادی کرمانی و با کارگردانی کیومرث پوراحمد و بازیگری مهدی باقربیگی در نقش مجید و خانم پوران دخت یزدانیان در نقش بی بی حدودا 15 یا 16 سال پیش ساخته شده است.
خب بدون هیچ حرف اضافی شما را به محاصبه ای که همشهری جوان با مجید؛ همان پسر معنوی هوشنگ مرادی کرمانی دعوت می کنم.
مهدی باقربیگی در نقش مجید در فیلم قصه های مجید
————————
مهدی باقربیگی
**به نظر خودت از کجا شروع کنیم؟
فکر کنم برای همان «قصه‌های مجید» و خاطره‌هایش آمده‌اید و احتمالا دوست دارید بدانید مثلا باقربیگی بعد از این سال‌ها کجاست و چی کار می‌کند و…
**زدی توی خال، از آن موقع چندسال می‌گذرد؟
فکر کنم 15 سال.
**هنوز با پوراحمد در ارتباط هستی؟
ارتباط کاری نه! اما هر از گاهی زنگی می‌زنم و احوال‌پرسی می‌کنم. به هر حال ایشان سرشان شلوغ است. به «بی‌بی» هم سر می‌زنم.
**حالا که به گذشته نگاه می‌کنی، فکر نمی‌کنی آن روزها یا بعدش اشتباه هم کرده‌ای؟
چون توی خانواده ما کسی چنین تجربه‌ای نداشت و من هم یک بچه محصل بودم، فکر می‌کنم نباید هر دعوتی یا مصاحبه‌ای یا برنامه‌ای را می‌پذیرفتم. چون خیلی اطلاعی نداشتم، فکر می‌کردم اگر نه بگویم زشت است یا مردم ناراحت می‌شوند و باید حتما قبول کنم. بعد از مدتی فهمیدم این محبوبیت را به راحتی به دست نیاورده‌ام که راحت از دست بدهم. برای همین مدتی کنار کشیدم.
**آن روزها پوراحمد می‌گفت شاید مجید مردی بشود و من بخواهم از آن مرد در فیلم‌هایم استفاده کنم. هنوز موقعش نشده یا تو نخواستی؟
راستش من که نخواستم، چون آقای پوراحمد کارش را خوب بلد است. مطمئنم هر وقت بداند که من به دردش می‌خورم، خبرم می‌کند. اتفاقا چند وقت پیش قرار بود یک سریال کار کنند و بنا بود من هم باشم، اما شرایطش جور نشد. به هر حال، تو کارهای سینمایی هم اگر نقشی برایم بود، حتما خبرم می‌کردند.
راستی با آقای مرادی کرمانی ارتباط داری؟
هر وقت بیایند اصفهان، می‌روم می‌بینمشان و هر دو خیلی خوشحال می‌شویم، چون همیشه به من می‌گویند تو پسر معنوی من هستی!
**از ماجرای آشنایی‌‌ات با آقای پوراحمد و اصلاً چگونگی انتخاب شدنتان بگو.
دوم راهنمایی بودم که در کلاس زده شد و مدیر مدرسه سه چهار نفر از بچه‌های کلاس را صدا زد بیرون. من هم جزء آن‌ها بودم. من هم از همه‌جا بی‌خبر، گفتم ما که شیطانی یا کاری نکردیم. جریان چی هست؟
تا این‌که وقتی وارد دفتر مدرسه شدم، دو نفر مرد قدبلند نشسته بودند. مدیر گفت این آقایان آمده‌اند برای تهیه یک سریال تلویزیونی هنرپیشه انتخاب کنند، بعدش کمی با هم صحبت کردیم و قرار شد برویم منزل آقای پوراحمد و تست ویدیویی بدهیم.
جالب است بگویم که من قرار را اشتباه فهمیده بودم و یک روز دیر رفتم خانه آقای پوراحمد. وقتی در زدم و ایشان آمدند گفتند دیر آمده‌ای و دیگر همه‌ چیز تمام شده! من هم گفتم خب، باشد. ولی آقای پوراحمد گفتند صبر کنم تا فیلم‌بردار بیاید و تست بدهم. خلاصه تست ویدیویی گرفته شد و بعد چند روز به من خبر دادند قبول شده‌ام. خیلی خوشحال شدم. البته کلی هم نذر و نیاز کرده بودم!
**مثلاً چی؟
که اگر قبول شدم، نمازم را مرتب بخوانم و ترک نکنم.
**برخورد خانواده و مردم پس از پخش اولین قسمت سریال چه بود؟
زمان پخش سریال، اول دبیرستان بودم. شنبه‌ای بود که می‌خواستم بروم مدرسه، خیلی سخت بود. از بعضی لحاظ خوب بود و از بعضی لحاظ خسته‌کننده و ناراحت‌کننده بود. خانواده و آشنایان هم باورشان نمی‌شد که سریال به این خوبی درآمده باشد و من به این خوبی از پس نقشم برآمده باشم.
**درمورد سکانس آخر فیلم «شرم» صحبت کن، آن‌جایی که عصبانی شده‌ای ساختگی بود؟
این سکانس آخر که من عصبانی می‌شدم و برمی‌گشتم به آقای پوراحمد و عوامل، ساختگی بود! خود آقای پوراحمد آن را به فیلم‌نامه اضافه کردند و دیالوگ‌های آن را نوشت و من هم بازی کردم. فکر کنم هدف آقای پوراحمد این بود که مردم و مخصوصاً جوان‌های علاقمند به این کار با پشت صحنه، سختی کار، دردسرها و… آشنا شوند و بدانند که کار آسانی نیست.
بعد از پخش آن قسمت تا الان که 15 سالی گذشته، بیشترین سؤالی که از من می‌شود همین است که آن قسمت واقعی بود؟ بعضی‌ها هم می‌گویند حیف شما بود که ادامه ندادید بازیگری را و اگر تو قسمت شرم با آقای پوراحمد دعوا نمی‌کردی، الان بازهم با هم کار می‌کردید!
**بعد از این سال‌ها چه چیزی از قصه‌های مجید برایت مانده است؟
تنها چیزی که برایم مانده این است که هنوز که هنوز است، مردم که من را توی خیابان می‌بینند، خوشحال می‌شوند. این بزرگ‌ترین خوشحالی برای من است. واقعاً خدا خیلی من را دوست داشته.
پایان.
——————————–
می توانید در از این فروشگاه اینترنتی فیلم قصه های مجید را خریداری کنید، و در اینجا هم می توانید کتاب قصه های مجید را خریداری کنید.
در جستجوی گوگل توانستم داستان ناظم از سری داستان های مرادی کرمانی در قصه هایه مجید را در فرمت پی دی اف؛ پیدا کنم، که آن را می توانید از اینجا دانلود کنید.

دو ترانه زیبا به بهانه یک شاعر

فوریه 22, 2007

محمد علی بهمنی از شاعران استان هرمزگان به عنوان شاعر برگزیده شعر فجر سال 1385 برگزیده شد.
به‌ گزارش اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی هرمزگان این شاعر هرمزگان در نخستین دوره این جشنواره در بخش شعر کلاسیک، از بین یک هزار شاعر شرکت ‌کننده از استان‌های مختلف کشور به عنوان نفر برتر برگزیده معرفی شد.
طی مراسمی که با حضور وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و نمایندگان هفت کشور هلند، فرانسه، تاجیکستان، ازبکستان، افغانستان، پاکستان و ارمنستان در تالار وحدت برگزار شد، این شاعر مورد تقدیر قرار گرفت.
بسیاری از ترانه‌های محمدعلی بهمنی توسط خوانندگان کشور خوانده شده است که از آن جمله می‌توان به ترانه «هوای حوا» با صدای زنده‌ یاد ناصر عبداللهی و ترانه «دهاتی» با صدای شادمهر عقیلی اشاره کرد.
کتاب «گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود» از جمله آثار این شاعر است.
به بهانه برگزیده شدن آقای بهمنی دو تا شعر قشنگ که آقای بهمنی سروده اند و خوانندگان خوبی چون زنده یاد مرحوم ناصر عبداللهی و شادمهر عقیلی به زیبایی هرچه تماتم تر خوانده اند را اینجا گذاشتم…
برای شنیدن این آهنگ ها فقط کافی است به خودتان زحمت بدهید و در گوگل سرچ کوچکی انجام دهید.
من اگر لینکی برای دانلود بگذارم بعد از مدتی امکان دانلود آن از بین می رود چون سرویس هایی که هستند بعد از مدتی فایل ها را از سرورشان حذف می کنند.
اگر هم بخواهم در گوگل پیجیز بگذارم پهنای باند تمام می شود، پس در همین ایران سانگ گوش بدهید البته نمی شود دانلود کرد، فقط می توانید گوش بدهید؛ البته راه هایی هم برای دانلود هست.
گوش دادن به آهنگ هوای هوا
گوش دادن به آهنگ دهاتی

دانشمندی که شاعر شد!

فوریه 16, 2007

آرامگاه عمر خیّام نیشابوری
حکیم عمر خیام نیشابوری مردی است که ایرانیان او را با رباعیاتش می شناسند. 18 ماه مه، روز بزرگداشت «عمر خيام» نيشابوری است.هر چند روز ملي بزرگداشت حکيم عمر خيام، در روز 27 ارديبهشت ماه است، ولی من امروز رباعیاتی از این فیلسوف و شاعر خواندم که دلم نیامد در مورد او ننویسم.
اروپاییان او را دانشمند می دانند.خیام کسی است که تقویم جلالی را تنظیم کرد. همان تقویمی که کنستانتین بر اساس آن تقویم مسیحیت را درست کرد. اما در ورای دانش والای خیام، عرفان از جنبه های اجتناب ناپذیر شخصیت این مرد است. اما همانطور که گفته اند:
آنکه را اسرار حق آموختند
مهر کردند ودهانش دوختند

او نیز به مانند بسیاری عرفای دیگر سعی کرد تا حقایق را برای دیگران بازگو کند و چون دیگران نفهمیدند تهمت کفر و ارتداد به او بستند.
قومی متفکرند اندر ره دين
قومی به گمان فتاده در راه يقين
میترسم از آن که بانگ آيد روزی
کای بيخبران راه نه آنست و نه اين

رباعیات خیام نیز به مانند کارهای علمی او به محض راهیابی به اروپا مورد توجه قرار گرفت به نحوی که جرالد شاعر انگلیسی حدود یکصد عدد از آنها را به انگلیسی برگردان نموده است.خیام از مظلومترین شاعران و دانشمندان ایران زمین است که باید گفت به هیچ وجه آنطور که شایسته است از او تجلیل نشده است. با هم یکی از رباعیات نابش را مرور می کنیم:
در کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزه گر کوزه خر کوزه فروش
از کوزه گری کوزه خریدم باری
آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
شاهی بودم که جام زرینم بود
اکنون شده ام کوزه هر خماری
در کارگه کوزه گری کردم رای
در پایه چرح دیدم استاد به پای
می کرد سبو کوزه را دسته وسر
از کله پادشاه واز دست گدا
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده است
این دسته که بر گردن او می بینی
دستی است که بر گردن یاری بوده است
تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
در دهر چه صد ساله چه یک روزه شویم
در ده قدح باده از پیش که ما
در کارگه کوزه گران کوزه شویم
——————-
منابع مفید:
1)در ویکی پدیا در مورد حکیم عمر خیام نیشابوری بیشتر بخوانید و بدانید.
2)در اینجا بعضی از شعر های حکیم عمر خیام نیشابوری که توسط خوانندگان اجرا شده است را گوش دهید.
3)این ها را نیز بخوانید. ( + و + )

دعوا بر سر استقامت میخ!

نوامبر 1, 2006

مرحوم ملک الشعرای بهار، در مورد پافشاری و استقامت میخ می گوید:
پافشاری و استقامت میخ
سزد ار عبرت بشر گردد
بر سرش هر چه بیشتر کوبند
پافشاری اش بیشتر گردد
شیخ الرئیس افسر، که این استدلال را مردود دانسته است؛ قطعه ای در رد آن چنین گفته است:
بس شگفت آید از بهار مرا
که ستوده است پافشاری میخ
پست گردد، ستم پذیر شود
ناستوده است بردباری میخ
و موید ثابتی، شاعر خراسانی در پاسخ هر دو چنین می گوید:
دو سخن سنج نکته دان با هم
جدلی کرده اند بر سر میخ
میخ را گفته است هجو این یک
واندگر گشته مدح گستر میخ
گفت آن یک به استواری نیست
در جهان هیچ کس برابر میخ
واندگر گویدی که از عجز است
تو سری خوردن میخ
الغرض قدح و مدح از دو طرف
همچو باران بریخت بر سر میخ
میخ بیچاره منتظر کآخر
چون بود زین میان مقدر میخ
هست رفتار میخ بد یا خوب
چیست تکلیف روز آخر میخ
محشر خر شنیده بودم من
لیک اکنون شده است محشر میخ!

به یاد استاد شهریار!

سپتامبر 18, 2006

استاد سید ممد سین بهجت تبریزی (شهریار)
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشدارویی نوشدارویی نوشدارویی و
بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل سنگدل سنگدل این
زودتر میخواستی حالا چرا
عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا نازنینا نازنینا ما به ناز تو
جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان
ناز کن با ما چرا
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من در شگفتم من
نمی پاشد ز هم دنیا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا
بی مونس و تنها چرا؟
———————-
استاد سید محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار) در سال ۱۲۸۵ هجری شمس در سال ۱۲۸۵ هجری شمسی در روستای خشکاب در بخش قره چمن آذربایجان متولد شد. پدرش حاجی میر آقا خشکنابی و از وکلای مبرز و مردی فاضل و خوش محاوره و از خوش نویسان دوره خود و با اینان و کریم الطبع بود.
او در اوایل شاعری بهجت تخلص میکرد و بعداْ دوباره با فال حافظ تخلص خواست که دو بیت شاهد از دیوان آمد و خواجه تخلص او را شهریار تعیین کرد. او تحصیلات خود را در مدرسه متحده و فیوضات و متوسطه تبریز و دارالفنون تهران گذراند و تا کلاس آخر مدرسه طب تحصیل کرد و به مدارج بالایی دست یافت ولی در سالها آخر تحصیل این رشته دست تقدیر او را به دام عشقی نافرجام گرفتار ساخت و این ناکامی موهبتی بود الهی؛ که در آتش درون وسوز و التهاب شاعر را شعله ور ساخت و تحولات درونی او را به اوج معنوی ویژه ای کشانید تا جایی که از بند علائق رست و در سلک صاحبدلان در آمد و سروده هایش رنگ و بوی دیگر یافت و شاعر در آغازین دوران جوانی به وجهی نیک از عهد این آزمون درد و رنج برآمد و برپایه هنری اش به سرحد کمال معنوی رسید. غالب غزلهای سوزناک او که به دائقه عموم خوش آیند است. این عشق مجاز است که در قصیده زفاف شاعر که شب عروسی معشوقه هم هست؛ با یک قوس صعودی اوج گرفته؛ به عشق عرفانی و الهی تبدیل میشود. ولی به قول خودش این عشق مجاز به حالت سکرات بوده و حسن طبیعت هم مدتها به همان صورت اولی برای او تجلی کرده و شهریار هم بازبان اولی با او صحبت کرده است.
اصولاْ شرح حال و خاطرات زندگی شهریار در خلال اشعارش خوانده میشود و هر نوع تفسیر و تعبیری که در آن اشعار بشود به افسانه زندگی او نزدیک است. عشقهای عارفانه شهریار را میتوان در خلال غزلهای انتظار؛ جمع وتفریق؛ وحشی شکار؛ یوسف گمگشته؛ مسافر همدان؛ حراج عشق؛ ساز صباء؛ ونای شبان و اشک مریم: دو مرغ بهشتی…… و خیلی آثار دیگر مشاهده کرد. محرومیت و ناکامیهای شهریار در غزلهای گوهر فروش: ناکامیها؛ جرس کاروان: ناله روح؛ مثنوی شعر؛ حکمت؛ زفاف شاعر و سرنوشت عشق بیان شده است. خیلی از خاطرات تلخ و شیرین او در هذیان دل: حیدربابا: مومیای و افسانه شب به نظر میرسد.
بالاخره سید محـمد حسین شهـریار در 27 شهـریـور 1367 خورشیـدی در بـیـمارستان مهـر تهـران بدرود حیات گـفت و بـنا به وصیـتـش در زادگـاه خود در مقـبرةالشعـرا سرخاب تـبـریـز با شرکت قاطبه مـلت و احـترام کم نظیر به خاک سپـرده شد. چه نیک فرمود:
برای ما شعـرا نـیـست مـردنی در کـار
کـه شعـرا را ابـدیـت نوشـته اند شعـار

چون بافه های جو…

سپتامبر 6, 2006

چون بافه های جو فراهم می آوردتان
خرمن کوبی تان می کند تا عریان شوید
غربالتان می کند تا سبوس به باد دهید
آسیاتان می کند تا سفید شوید
و خمیر می سازدتان،
و آنگاه به آتش مقدس خویش می سپاردتان،
تا نان مقدس شوید برای جشن مقدس پروردگار!
(جبران خلیل جبران)

یعنی ما به کلاغ ها مدیون هستیم!

اوت 28, 2006

ما به کلاغ‌ها بدهکاریم!
هر کار کنیم مادربزرگ نخواهد گذاشت برسد به خانه‌ محقرش روی آن چنار پیر دور یا نزدیک؛ کلاغ بیچاره‌ای همه‌ قصه‌های کودکی و بزرگی! و هی یادمان می‌رود غربت همه‌ی غروب‌ها را مدیون کلاغ‌هایی هستیم که قیر و قارشان گاه کلافه‌مان می‌کند.
کلاغ با خیال راحت روی دام کبوترها نشست و دانه ها را با اشتها خورد؛ می دانست هیچ کس در قفس خود کلاغ نگه نمی دارد! ما به کلاغ‌ها بدهکاریم!
راستی این روز ها هم سالگرد در گذشت زنده یاد حسین پناهی بود؛ این متن را هم از مرحوم حسین پناهی بخوانید!
——————————-
یک کلاغ تنها!
توی یک کوچه‌ی باریک، روی یه درخت بی‌جون
یه کلاغ دل شکسته، یه کلاغ پیر و خسته
تو صداش غم فراوون، تو چشاش ابر بهارون
سر یه شاخه نشسته
نه صدایی واسه آواز نه لبایی واسه خوندن
نه امیدی واسه پرواز نه خیالی واسه موندن
تا جوون بوده و بوده واسه یه قار قار ساده
همیشه آوار سنگ و لعنت آدما بوده
(more…)

سکوت من ترانه من است…

ژوئیه 7, 2006

سکوت من خود سرود و ترانه من است
و گرسنگی من همان سیری من است
و آب در تشنگی من جریان دارد
و در هوشیاری من مستیهاست
و عروسیهاست در فغان و شکوه من
و دیدارهاست در غربت تنهائیم
و پنهانی من عین ظهور
و ظهور من همه ستر و حجاب است
چه بسیار که از غمها شکوه می کنم
و قلبم بدان غمها بر خود می بالد
چه بسیار که می گریم و دندانهایم به خنده رخ می نمایند
و چه بسیار که در آرزوی دوست دلم پر می شکد
و دوست در کنارم نشسته است
و چه بسیار که چیزی را طلب می کنم
و آن چیز در حلقه نگین من است
گاه شب تاریک دشمنانم را (که همان رهزنان حواسند) در پرده ظلمت می پوشاند
تا من پرده رویاهای خویش را بگسترم
و آنگاه صبح هوشیاری باز پرده را در می پیچد و به کناری می نهد.
(جبران خلیل جبران)