Archive for the ‘از دیگران’ Category

سی ثانیه پای صحبت برایان دایسون

نوامبر 4, 2011

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد، کاملا شکسته و خرد میشوند.
او در ادامه میگوید: آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است. كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.
(برایان دایسون)

Advertisements

روسپیان، فرشته های لعنت شده!

مارس 3, 2007

آهای!
مردم دنیا
بدانید
فاحشگان شهر ما
از همه زنان پاکدامن شما عفیف ترند
فاحشگان شهر ما
مادرانی مهربانند
که هر شب
فرزندانشان را در آغوش می گیرند و می بوسند
فرزندانشان می دانند کبودی های تن مادرشان
از کجاست
اما نمی پرسند
می دانند اگر مادرشان نبود
هر شب
باید گرسنه به خواب می رفتند
آنها مادرشان را دوست دارند
مادر آنها
بهترین مادر دنیاست
آهای!
مردم دنیا
بدانید
فاحشگان شهر ما
از همه زنان پاکدامن شما عفیف ترند…
—————–
این شعر را در این وبلاگ پیدا کردم، خیلی زیبا بود، چون نام شاعر در زیر آن نبود، شک کردم شاید این شعر از این وبلاگ نویس نباشد؛ چند نفری نیز بدون رعایت حق کپی رایت این شعر را در وبلاگشان نوشته بودند، بنابر این کل اینترنت را زیر و رو کردم و دیدم نه شعر از آن همین وبلاگ نویس است…
واقعا وقتی دیدم این وبلاگ از سال 2005 تا کنون به روز نشده است، دلم گرفت، چرا که زیبا و دل نشین می نوشته است.
اين وبلاگ نویس در آخرین پست خود به وبلاگ نویسان چنین سفارش کرده است:
در نوشته هایتان دوستی و محبت و عشق را یادآوری کنید، از دعواهای بلاگی بپرهیزید و …

یک نوشته ناراحت کننده!

فوریه 24, 2007

مدتی پیش یک نفر برام ایمیلی با مضمون زیر نوشته بود، نمی دونم کی بود و اصلا من را از کجا می شناسد…
خلاصه ایمیل جالب و قشنگ و دردناکی بود… جملاتی در آن نوشته بود که برای مدتی من را به فکر فرو برد…
و چرا باید جوونای مملکت ما این طور افسرده شوند؟ ( به قول بچه ها اگه لالایی بلدی چرا خودت…)
واقعا نمی دانم چه بگویم…امیدوارم شب عیدیه دل همه آدم های دنیا خوش باشه و هیچ گرفتاری و غمی نباشه و همه در سلامتی و خوشی به سر ببرن، هر چند می دونم زندگی همین است، نامرد و سخت و باید تحملش کرد…
کسی به من گفت: آدم ها هیچ وقت در دل همدیگر نیستند و گر نه می دیدند که در این دنیا هیچ کس به طور مطلق دلش خوش نیست، هر کس به طریقی گرفتار است.
به هر حال شما هم این ایمیل را بخوانید و جواب بدهید…
—————————-
سلامم را پذیرا باش که ناتوان از پیدا کردن واژه ای به این وسعتم.
نمیدونم از چی بگم از کجا شروع کنم، درد دلم زیاده اون قدر زیاد که دیگه تحملش برام سخته به همین خاطر تصمیم گرفتم خودمو خلاص کنم اما ترسیدم نه از مرگ بلکه از خدای خودم حالا هم یه تصمیم جدید گرفتم میخوام برم خارج، خیلی آروم و پنهونی، به کجا نمیدونم؟ فقط میدونم میخوام برم شایدم میخوام فرار کنم از این همه نامردمی و نامردی و شاید هم ازخودم چرا که نمیتونم مثل بقیه مردم باشم بی تفاوت و بی احساس.
اگه برم خارج حداقل دلم خوشه که چون توی کشور خودم نیستم کسی به دردم گوش نمیده و واسه زخمام پی مرهم نمی گرده، اون موقع از واژه غربت بدم نمی یاد، یه دلیلشم شاید اینه که خیلی شنیدم اون جا آدم دل سنگ میشه پس مثل من از هر زشتی دلگیر نمیشه.
*از دیدن یه بچه شش ساله که توی این هوای سرد واسه فروختن آدامساش بهت التماس میکنه و تو تنها کاری که میتونی بکنی اینه که ازش یه بسته آدامس بخری.
*از دیدن یه جوون بیست ساله که با حرص هر چه تمام تر به سیگار پک می زنه.
*از درد دل پدر پپری که تنها پسرش اونو برده آسایشگاه سالمندان واسه اینکه زنش وقتی مهمونی میده آبروش جلو دوستاش نره و پدر فقط و فقط واسه خوشبختی اون دو تا دعا میکنه.
*از آه و ناله دختری که فقط سهمش از دختر بودن اسمش و موهای بلندشه و مجبور مثل یه مرد کارکنه تا برادرش گرسنه نمونه و خودش تمام آرزوهاشو به گور ببره…
و …
آره به خاطر اینا و خیلی چیزهای دیگه میرم اما به کسی نگفتم چون از راه قانونی نمیخوام برم یعنی نمی تونم که برم دلم میخواست قبل رفتن به یکی بگم که اون نفر هم شما شدید به هر حال از اینکه دوباره وقت شما را گرفتم معذرت میخوام و ازتون به خاطر اینکه به صدای یه غریبه گوش دادید بارها و بارها تشکر میکنم امیدوارم هیچ گاه به سرنوشت من دچار نشید.
کاش میتوانستم بغضم را برایتان بنویسم، کاش دلم دو دروازه داشت که از یکی غمها می آمدن و از دیگری میرفتند.
اوه واقعا معذرت میخوام خداحافظی طولانی شد خداحافظ.
از طرف دلخسته ترین غریت دیروز!

پرندگان و عشق!

فوریه 2, 2007

سلام! فکر کنم دو یا سه هفته پیش بود که یک ایمیل از یکی از دوستان دریافت کردم که خیلی پر معنی بود…
تصمیم گرفتم مطالب را در وبلاگ بگذارم ولی وقت نشد تا امروز.
چند وقت پیش (خیلی وقت پیش) عکسی را در اینترنت دیدم که با دیدن آن عکس قلبم درد گرفت!
آن عکس را خیلی ها ممکن است دیده باشند! اما امروز ادامه آن عکسها را دیدم و امروز هم قلبم درد گرفت!
من آدم احساساتی نیستم، اما حکایت عکسها، حکایت دیگری است!
حکایت عکسها، حکایت یک عشق واقعی ست! عشقی که پس از مرگ هم پابرجاست!
چند نفر را می شناسید که واقعا به هم عشق می ورزند؟
در غروب یک روز شنبه غمگین، پرنده ای که برای پیدا کردن غذا، راهی طولانی را سپری کرده بود، در مسیر بازگشت هنگام عبور از اتوبان با ماشینی در حال حرکت برخورد می کند و می میرد!
عشق و پرندگان!
پرندگان هم احساس دارند! پرنده دیگری (احتمالا جفت پرنده مرده) با دیدن این صحنه با هل دادن پرنده مرده به جلو سعی می کند که به او کمک تا از وسط اتوبان خارج بشود و از اونجا دور بشوند!
عشق و پرندگان!
(more…)

طنز طرح ساماندهی وب سایت ها و وبلاگ ها

فوریه 1, 2007

امروز به وبلاگی برخورد کردم در آن مطالب کوتاه، زیبا و طنز گونه ای درباره موضوعات گوناگون اجتماعی به چشم می خورد در بین همه مطالب آن چند مطلب در مورد طرح ساماندهی وب سایت ها و وبلاگ ها به چشم می خورد، خودتان در اینجا بخوانید.
ولی یکی از آنها که از همه جالب تر بود را من به انتخاب خودم در این زیر می نویسم…
———————
از زمان آغاز طرح سامان‌دهی وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌ها تا کنون هیچ ‌یک از وبلاگ‌های ثبت شده متعلق به دختران و پسران مجرد نبوده است.
آقای سامان‌دوست ــ مسئول طرح ــ با اعلام این خبر، گفت: متأسفانه وقتی از دختران مجرد می‌خواهیم که بیایند سامان بگیرند، می‌گویند: ما که نباید سامان بگیریم. سامان اگر واقعاً ما را می‌خواهد، خودش بیاید ما را بگیرد!
وی افزود: پسران مجرد هم می‌گویند: سامان به چه درد ما می‌خورَد؟ ما وبلاگ خود را فقط وقتی ثبت می‌کنیم که به‌ جای سامان، سیمین بدهند!
آقای سامان‌دوست در پایان گفت: با این حساب شاید اصلاً طرح را عوض کردیم و به ‌جای سامان به همه سیمان دادیم!

به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست!

نوامبر 24, 2006

دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست!
(حمید مصدق)
————-
پ.ن: این شعر زیبا را وبلاگ مثبت بی نهایت انتخاب کرده بود و نوشته بود، بسیار زیبا و قشنگ انتخاب کرده بود، من هم آن را اینجا نوشتم.

باید درِ این زندگی را گِل بگیرد!

نوامبر 22, 2006

به این وبلاگ رفتم تا عکس برج میلاد تهران را در هنگام غروب ببینم، عین مطلب را هم می‌نویسم:
تهران شب از تو دور است، تهران همیشه نور است، تهران و کوچه‌هایش یاد آور غرور است آیا؟ خودش را، غروبش را، دوستش دارید یا نه؟
این شعر را هم در این وبلاگ پیدا کردم….شعر قشنگی هست، مگه نه؟
انسان مدار بسته‌ی تکرار دارد
هی کار دارد، کار دارد، کار دارد
فرصت ندارد دل دهد یا دل بگیرد
باید درِ این زندگی را گِل بگیرد!