Archive for the ‘امثال و حکم’ Category

چنین گویند که…

آوریل 14, 2007

چنین گویند که شش چیز از شش چیز دیگر سیر نشود:
چشم از دیدن
گوش از شنیدن
زمین از باران
آتش از هیزم
منعِم از مال
و عالم از علم

سخن آموختن به الاغ!

فوریه 17, 2007

جاهلی خواست که الاغی را سخن گفتن بیاموزد، گفتار را به الاغ تلقین مى کرد و به خیال خود مى خواست سخن گفتن را به الاغ یاد بدهد.
حکیمى او را گفت: اى احمق! بیهوده کوشش نکن و تا سرزنشگران تو را مورد سرزنش قرار نداده اند این خیال باطل را از سرت بیرون کن، زیرا الاغ از تو سخن نمى آموزد، ولى تو مى توانى خاموشى را از الاغ و سایر چارپایان بیاموزى.
———————–
حکیمى گفتش اى نادان چه کوشى
در این سودا بترس از لولائم
نیاموزد بهایم از تو گفتار
تو خاموشى بیاموز از بهائم
هر که تامل نکند در جواب
بیشتر آید سخنش ناصواب
یا سخن آراى چو مردم بهوش
یا بنشین همچو بائم خموش
(گلستان سعدی)

پاسخ شیرین!

دسامبر 19, 2006

خسرو پرویز، از شاهنشاهان بزرگ ساسانی، روزی با همسرش، شیرین گفت:
پادشاهی، خوش است اگر دائم باشد!
شیرین گفت: اگر دائم بود هرگز به تو نمی رسید!
عمرت چو دو صد بود؛ چو سیصد چو هزار
زین کهنه سران برون برندت ناچار
گر پادشهی و گر گدای بازاری
این هر دو، به یک نرخ بود، آخر کار!

استخوان خوردن خر!

اکتبر 3, 2006

استخوان خوردن خر و علف خوردن سگ یعنی چه؟
یعنی منظره تماشایی و خنده آور به وجود آوردن و کار و کوشش بیهوده نمودن و بهره ای نبردن مانند شرقی، غربی شدن و غربی، شرقی گشتن و دهاتی شهری شدن و شهری دهاتی شدن و مرد زن شدن و زن به جای مرد نشستن و پیران ‍‍ژست جوانان گرفتن و جوانان در جلد پیران رفتن و دانشمندان گوشه گیری نمودن و راه نمایی نکردن و نادانان فرمان دادن و بازیگر میدان شدن و پزشک، مهندس شدن و مهندس، پزشک شدن و غیره….

حکایت انگولک سعدی!

اوت 21, 2006

روزی شخصی سعدی را انگولک می کند!
سعدی فورا سرش را بر می گرداند و مقداری پول برمی دارد و در دست آن شخص می گذارد و می رود…
آن شخص فکر می کند که اگر پادشاه را انگولک کند حتما پاداشی بیشتر از سعدی به او خواهد داد. پس پادشاه را انگولک می کند، ولی در عوض پادشاه دستور اعدام او را صادر می کند.
از اتفاق سعدی همان مرد را می بیند و به او می گوید: پولی که آن روز به تو دادم، پول خون تو بود!
نکته این حکایت این بود که وقتی با یک راننده که انگار سر در ماشینش دارد و با سرعت زیاد می رود و دستش روی بوق خشک شده است برخورد کردید، راه بدهید تا برود، شاید شما هم مثل سعدی کرده باشید…این حکایت در خیلی موارد کاربرد دارد… این حکایت را پشت رل شخصی برایم تعریف کرد…باشد که درس عبرتی باشد…برای من که جالب بود!

عبرت!

ژوئیه 12, 2006

حکایتی از گلستان سعدی:
هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیدم مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم، به جامع کوفه در آمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. شکر نعمت حق تعالی به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.
مرغ بریان به چشم مردم سیر
کمتر از برگ تره بر خوان است
وان که را دستگاه و قدرت نیست
شلغم پخته مرغ بریان است

عشق و ایمان!

ژوئن 8, 2006

بشر حافی گفت در بازار بغداد می رفتم که یکی را هزار تازیانه می زدند؟ اما آن مرد فریادی نمی کشید سر انجام او را به زندان بردند.
دنبال او رفتم از او پرسیدم: این تازیانه ها را برای چه به تو زدند؟
گفت: از آن که شیفته عشقم.
گفتم: چرا زاری نکردی تا تو را عفو کنند؟
گفت: زیرا معشوق من در نظاره من بود و چنان غرق او بودم که پروای زاریدن نداشتم.
گفتم: اگر به وصال او رسی، چه می کنی؟
نعره ای زد و جان نثار کرد.
آری ، اگر عشق درست بود ، بلا به رنگ نعمت گردد.
(کشف الاسرار)

عشقی جدا از معشوق!

مه 2, 2006

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.
شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.
شیوانا با تبسم گفت:» اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟»
شاگرد با حیرت گفت:» ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟»
شیوانا با لبخند گفت:» چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی.
بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد!
دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.
چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند!
به همین سادگی!
——————–
معنای دوم عشق:
روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند.
شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می کند. شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید:» چرا بیکار نشسته ای و به کمک ساکنین کلبه نرفته ای!؟»
جوان لبخندی زد و گفت:» من اولین خواستگار این زنی هستم که در آتش گیر افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اینکه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاک و صادقم را قبول نکردند. در تمام این سالها آرزو می کردم که کائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد. و اکنون آن زمان فرا رسیده است.»
شیوانا پوزخندی زد و گفت:» عشق تو عشق پاک و صادق نبوده است. عشق پاک همیشه پاک می ماند! حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد.
عشق واقعی یعنی همین تلاشی که شاگردان مدرسه من برای خاموش کردن آتش منزل یک غریبه به خرج می دهند. آنها ساکنین منزل را نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخیز و یا به آنها کمک کن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو!»
اشک بر چشمان جوان سرازیر شد. از جا برخاست. لباس های خود را خیس کرد و شجاعانه خود را به داخل کلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس کردند و به داخل آتش پریدند و ساکنین کلبه را نجات دادند. در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید. اما هیچکس از بین نرفت.
روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد. شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی کرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت:» نام این شاگرد جدید «معنای دوم عشق» است. حرمت او را حفظ کنید که از این به بعد برکت این مدرسه اوست!»

گوهر اخلاق(سخاوت)

آوریل 30, 2006

سخاوت حاتم طایی:
روزی حاتم طایی در صحرا عبور می‌کرد، درویشی راه بر او گرفت و از وی ده هزار دینار کمک بلاعوض خواست. حاتم گفت: ده هزار دینار بسیار خواستی، درویش گفت: یک دینار بده.
حاتم گفت: آن زیاده طلبی چه بود و این کم خواستن از چه سبب است؟
درویش گفت: از شخصی چون تو کمتر از ده هزار دینار نباید درخواست کرد و به چون تویی کمتر از این مبلغ نمی‌توان بخشید!!
حاتم دستور داد ده هزار دینار درخواستی درویش را به او پرداخت کردند.
********************
بلند همت‌تر از حاتم طایی:
حاتم طایی را گفتند: از خود بلند همت‌تر در جهان دیده یا شنیده‌ای؟ گفت: بله، روزی برای امرای عرب، چهل شتر قربانی کرده بودم، پس به گوشه صحرایی به حاجتی بیرون رفتم.
خارکنی را دیدم که پشته خار فراهم آورده، گفتمش به مهمانی حاتم چرا نروی که خلق بر سر سفره او گرد آمده‌اند؟
گفت:هر که نان از عمل خویش خورد، منت از حاتم طایی نبرد.
من او را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم.
********************
بخشش حاتم پس از مرگ:
داستان جود و سخاوت حاتم فقط به زندگی او ختم نمی‌شود ؛ او نه تنها در زمان حیات بخشنده بود ، که نوشته‌اند بعد از حیات نیز دست از جود و جوانمردی برنداشت.
آورده‌اند که جمعی از بنی‌امیه شبی را در کنار قبر حاتم به صبح رساندند، یکی از آن جماعت که «ابی الخیر» نام داشت، چند بار به سر قبر حاتم رفت و گفت: ما را امشب میهمان کن که به تو وارد شده‌ایم!!
همراهان، «ابی الخیر» را چند بار از این کار منع کردند، سحر چون اراده رفتن کردند «ابی الخیر» گفت: دیشب خواب دیدم که حاتم از گور بیرون آمده و شتر مرا پی کرده است. چون نزدیک شتر رفتند، شتر قادر به حرکت نبود، پس آن را کشتند و خوردند.
چون گذر آنها بر قبیله «طی» افتاد پسر حاتم را دیدند که شتری را گرفته، می‌آورد و می‌گوید: «ابی الخیر» کیست؟
سپس آن شتر را به «ابی الخیر» تسلیم کرد و گفت: پدرم (حاتم طایی) دیشب در خواب به من گفت: من شتر «ابی الخیر» را جهت او و همراهانش کشتم، عوض آن را برگردان.
منبع:تبیان

ازدواج در ضرب‌المثل‌های جهان!

آوریل 29, 2006

می دونم خیلی جا ها این مطلب رو خوندید ولی اشکال نداره گذاشتم اینجا بازم بخونید…
1-هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت کن تا با چشم هایت.(ضرب المثل آلمانی)
2 – مردی که به خاطر «پول» زن می گیرد، به نوکری می رود.( ضرب المثل فرانسوی)
3- لیاقت داماد ، به قدرت بازوی اوست .(ضرب المثل چینی)
4- زنی سعادتمند است که مطیع «شوهر» باشد. (ضرب المثل یونانی)
5- زن عاقل با داماد «بی پول» خوب می سازد. (ضرب المثل انگلیسی)
6- زن مطیع ؛ فرمانروای قلب شوهر است. (ضرب المثل انگلیسی)
7- زن و شوهر اگر یکدیگر را بخواهند در کلبه ی خرابه هم زندگی می کنند.(ضرب المثل آلمانی)
8 – داماد زشت و با شخصیت به از داماد خوش صورت و بی لیاقت.(ضرب المثل لهستانی)
9- دختر عاقل ، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می دهد.(ضرب المثل ایتالیایی)
10 -داماد که نشدی از یک شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای.( ضرب المثل فرانسوی)
11- دو نوع زن وجود دارد؛ با یکی ثروتمند می شوی و با دیگری فقیر.( ضرب المثل ایتالیایی)
12- در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه کن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق کن.( ضرب المثل آذربایجانی)
13- برا ی یافتن زن می ارزد که یک کفش بیشتر پاره کنی.( ضرب المثل چینی)
14- تاک را از خاک خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب کن.(ضرب المثل چینی)
15- اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شکمش را در دست بگیر. (ضرب المثل اسپانیایی)
16- اگر زنی خواست که تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج کن اما پولت را از او دور نگه دار .( ضرب المثل ترکی)
17- ازدواج مقدس ترین قراردادها محسوب می شود.(ماری آمپر)
18- ازدواج مثل یک هندوانه است که گاهی خوب می شود و گاهی هم بسیار بد.( ضرب المثل اسپانیایی)
19- ازدواج ، زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است.( ضرب المثل فرانسوی)
20- ازدواج کردن و ازدواج نکردن هر دو موجب پشیمانی است.(سقراط)
21- ازدواج مثل اجرای یک نقشه جنگی است که اگر در آن فقط یک اشتباه صورت بگیرد جبرانش غیر ممکن خواهد بود.(بورنز)
22- ازدواجی که به خاطر پول صورت گیرد، برای پول هم از بین می رود.(رولاند)
23- ازدواج همیشه به عشق پایان داده است.( ناپلئون)
(more…)

زندگی و فرصت ها…

مارس 5, 2006

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست.
من سه گاو نر رو یک به یک آزاد میکنم، اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه ی بهتری باشه، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه. دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین میکوبید، خرخر میکرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد. گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه. به سمتِ حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه. برای بار سوم در طویله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد… اما گاو دم نداشت!..
زندگی پر از فرصت های دست یافتنیه…
بهره گیری از بعضی هاش ساده ست، بعضی هاش مشکل؛ اما زمانی که بهشون اجازه میدیم رد بشن و بگذرن (معمولاً در امید فرصت های بهتر در آینده)، این موقعیت ها شاید دیگه موجود نباشن.
برای همین، همیشه اولین شانس رو دریاب!!!
————–

Never miss first opportunity . .
A young man wished to marry the farmer’s beautiful daughter. He went to the farmer to ask his permission. The farmer looked him over and said, «Son, go stand out in that field. I’m going to release three bulls, one at a time. If you can catch the tail of any one of the three bulls, you can marry my daughter.»
The young man stood in the pasture awaiting the first bull. The barn door opened and out ran the biggest, meanest-looking bull he had ever seen. He decided that one of the next bulls had to be a better choice than this one, so he ran over to the side and let the bull pass through the pasture out the back gate. The barn door opened again. Unbelievable. He had never seen anything so big and fierce in his life. It stood pawing the ground, grunting, slinging slobber as it eyed him. Whatever the next bull was like, it had to be a better choice than this one. He ran to the fence and let the bull pass through the pasture, out the back gate.
The door opened a third time. A smile came across his face. This was the weakest, scrawniest little bull he had ever seen. This one was his bull. As the bull came running by, he positioned himself just right and jumped at just the exact moment. He grabbed… but the bull had no tail!
Life is full of opportunities. Some will be easy to take advantage of, some will be difficult. But once we let them pass (often in hopes of something better), those opportunities may never again be available. So always grab the first opportunity . . .

منبع:مهدی اچ ای

گل صداقت!

فوریه 13, 2006

250سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید ، بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود. دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت :تو شانسی نداری ،نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.
دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت:(به هر یک از شما دانه ای می دهم،کسی که بتواند در عرض 6ماه ،زیباترین گل را برای من بیاورد ،ملکه آینده چین می شود.)
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد . دختر با باغبان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند. اما بی نتیجه بود،گلی نرویید.
روز ملاقات فرا رسید . دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .
شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد:(این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند. گل صداقت ، همه دانه هایی که به شما دادم،عقیم بودند،امکان نداشت گلی از آنها سبز شود.)
برگرفته از کتاب پائولو کوئلیو

چند سوال از بهلول…

ژانویه 30, 2006

روزی شخصی از بهلول پرسید:
چرا خواب عده ای از مردم سنگین است؟
در جواب گفت:
برای اینکه عقل آنها سبک است.
————-
شخصی به بهلول گفت:
من هر روز صبح زود از خواب بر می خیزم.
بهلول جواب داد:
از خواب بر نمی خیزی ، بلکه از رختخواب بر می خیزی.
————-
روزی هارون الرشید از بهلول پرسید:
بزرگترین حیوان دریا کدام است؟
بهلول جواب داد:
نهنگ !
خلیفه پرسید:
بزرگترین جانور روی زمین کدام است؟
بهلول گفت :
استغفراللّه!
کدام جانور جرأت دارد که خود را از حضرت خلیفه بزرگتر بداند.
————-
فردی از استاد خویش پرسیده بود :
اگر شیطان از جنس آتش است, آتش جهنم چگونه بر او تاثیر میگذارد و او را می سوزاند؟
بهلول آنجا بود, از مجلس خارج شد و کلوخی آورد و با ضرب بر سر سوال کننده کوبید, خون سر و کله مرد را برداشت
بهلول را نزد قاضی بردند.
قاضی پرسید : چرا اینگونه کردی؟
بهلول : برای من هم سوال است که کلوخ خاکی چگونه به انسان خاکی اینچنین تاثیر گذاشته است؟
————-
روزی بهلول در میان جماعتی گفت:
هارون الرشید ، خلیفه عادل و با انصافی است.
همه آن جمعیت از این حرف بهلول تعجب کرده و گفتند:
به چه دلیل این حرف را می گوئی؟
بهلول جواب داد:
دیشب خدمت خلیفه بودم و خودش شخصاً این حرف را زد.

چهار فصل…

ژانویه 30, 2006

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در » زمستان» تسلیم شوید، امید شکوفایی » بهار» ، زیبایی «تابستان» و باروری «پاییز» را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
همیشه همینطوری نمیمونه که: زندگی گلابی تر از این حرفاس!

پاره آجر…

ژانویه 30, 2006

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد ؛ پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد.
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.
پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت:اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم.
«برای اینکه شما را متوقف کتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم «.
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند.
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.
این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه!
————-
نقل از: اینترنت