Archive for the ‘داستان کوتاه’ Category

بدون شرح!

اکتبر 9, 2006

چند روز پیش کتابی هشتاد و شش صفحه ای از نویسنده معروف و پر ذوق اصفهان و ایران یعنی سید محمد علی جمالزده خواندم…فکر نکنم نیاز به معرفی ایشان باشد چرا که در کتاب های دبیرستان یک درس از این نویسنده خوانده اید.
در این کتاب که با عنوان «معصومه شیرازی» است به شرح شعری از خیام پرداخته است و داستان زیبایی برای این شعر نوشته است…
داستان یک زن معصوم و پاکدامن که در طی اتفاقات ناگواری که برایش رخ می دهد به یک زن فاحشه و هر جایی به نام «مصومه شیرازی» معروف می شود و زندگی بد او با یک شیخ شروع می شود و اتفاقاتی می افتد و بعد ها در کنار دادگاه عدالت خدا حاضر می شوند…و پایان این داستان بسیار زیبا در محضر خدا تمام می شود.
شعر را در اینجا می نویسم خودتان دیگر تا پایان داستان را بگیرید.
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی؟
هر لحظه به دام دگری پا بستی
گفتا شیخا هر آنچه گویی هستم
اما تو چنان که می نمایی هستی؟
(خیام)

دوستت دارم تکراری شده بود!

ژوئن 26, 2006

هر روز و همیشه چشمهایش به او بود، خیلی دوستش داشت، تنها به او فکر می کرد.چند روزی گذشت، بعد از این همه انتظار توانست با او صحبت کند وقتی شروع کرد، از خوشحالی نمی دانست چه بگوید، نزدیک بود همه چیز را خراب کند اما خوب شروع کرد.
یک روز حرفی در دلش مانده بود که می خواست به او بگوید ولی موقعیتش فراهم نمی شد، تا بالاخره اسمش را صدا زد و گفت: دوستت دارم.
طرف مقابلش از این حرف خیلی تعجب کرد؛ ارتباط آنها ظاهرا با هم خوب بود، تا یک بار همان طرف به او گفت دیگر نمی خواهم تو را ببینم، اما او واقعا دوستش داشت و از او خواهش کرد تنهایش نگذارد، او بعد از این همه اصرار قبول کرد که باز هم با او بماند.
روزها گذشت‌، چندین ماه گذشت، سالها گذشت، یک روز به او گفت عاشقت شدم.او خیلی بیشتر از دفعه قبل تعجب کرد، اما بعد از چند روز و شاید چند ماه و حتی بیشتر؛ شاید سالها، جمله عاشقت هستم پشت سر هم گفته می شد، دیگر برای او تکراری شده بود، در کل دوستت دارم تکراری شده بود.
روزی عاشق داستان ما، دید دیگر عاشق بودنش برای او اهمیتی ندارد، تصمیم گرفت برود و بیشتر از این عمر خودش و او را تلف نکند، اما با خودش می گفت من هنوز دوستش دارم، با اینکه او خیلی اذیتش کرده بود، اما گفت اگر یک روز بفهمم عاشق من است، اگر بفهمم واقعا از عمق وجود و قلبش من را دوست دارد، باز هم پیش او بر می گردم، یک ماه و شاید سالها گذشت و عشقی در او ندید. به قولی که به خودش داده بود عمل کرد و رفت…روزها گذشت ، ماه ها گذشت ، سالها گذشت و دیگر هیچ موقع نیامد، کسی که دوستش داشت هیچ موقع عاشقش نشد و شاید نبود…