Archive for the ‘دل نوشت’ Category

بگذار منتظر بمانند!

آوریل 10, 2013

می دانی؟ …
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تعطیل است!   🙄

و بچسبانی پشت شیشه ی افکارت …
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی

در دلت بخندی به تمام افکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی:
بگذار منتظر بمانند!  😆  😆

«حسین پناهی»

سومین ماه از خدمت سربازی

نوامبر 4, 2011

خدمت مقدس سربازی

کُندِ، کُندِ …
اون قدر که سر هیچ ثانیه ای را نمیشه باهاش برید… 😦
روز ها تند تر بروید… 😉
دو ماه از خدمت سربازی (دوران آموزشی ) خیلی زود گذشت و وارد سومین ماه خدمت شدم، واقعا دوران آموزشی بهترین دوران است، هر چه مربی آموزش به ما می گفت بچه ها قدر این دوران آموزشی را بدانید چون تا تقسیم شوید و به یگان بروید پوستتان را می کنند و تازه می فهمید اینجا چه حالی می کرده اید، ولی ما گوشمان بدهکار نبود و توجهی نمی کردیم، حالا که به یگان رفته ام می فهمم که راست می گفت، یاد باد آن روزگاران یاد باد.
دلم برای دوستانم و همه چیز آنجا تنگ شده است… یادش به خیر. 😥
———————————–
لبخند بزن!
بدون انتظار پاسخی از دنیا،
بدان یک روز دنیا آنقدر شرمنده می شود که به جای پاسخ لبخندت با تمام ساز هایت می رقصد! 😆

اولین روز ربع قرن زندگیم…

دسامبر 10, 2010

برای روز میلاد تن من، نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی، برایم جام سرمستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو، به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن، بگو با من که با من زنده هستی 😳 😎
——————————————
یک سال دیگر گذشت
یکی میگه یک سال دیگر بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگر تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا برایش مهم نیست و هیچی نمیگه…
من که : به جنون رسیده کارم؛ بس که فرصت ها را کشتم… 😯
——————————————
امروز یعنی نوزدهم آذر ماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و نه، من بیست و پنج ساله شدم و وارد اولین روز ربع قرن زندگیم شدم.
تولد بیست و پنج سالگی ام مبارک باد! روز تولد _ happy birthday to me!
جالب اینجا بود که امسال همراه اول نیز تولدم را فراموش نکرده بود و با اس ام اس صبح زود تولدم را با بیدار کردنم از خواب تبریک گفت. دوستانی هم که تعداد آنها به اندازه انگشتان یک دست بود، تولدم را با اس ام اس تبریک گفتند، از همه متشکرم. 😉
ولی امسال یک نفر دلش را به من کادو داد!!!!! 😳 🙂
مدتی است که در حال چشیدن طعم عشق هستم!! چشیدن طعم عشق!
دیگر دوست ندارم بزرگترشوم، ای کاش همیشه در بیست و پنج سالگی ام می ماندم!!! 😦

هفت سین من بدون تو!

ژانویه 24, 2010

هفت سین من بدون تو:
سکوت 😦
سکوت 😦
سکوت 😦
سکوت 😦
سکوت 😦
سکوت 😦
سکوت 😦
—————————
دلم آغوش بی دغدغه می خواهد و بس! 🙄

غول چراغ جادو!

دسامبر 18, 2009

غول چراغ جادو
اگر من هم روزی از این چراغ های جادویی داشتم، و غول چراغ جادو به من می گفت می توانی سه آرزو بگویی تا من برایت برآورده کنم؛ آرزوی اولم این بود که بتوانم ۱۰۰ تا آرزوی علاوه بر آن ۳ تا داشته باشم. 😆
و دو تا چراغ جادوی دیگر هم داشته باشم… چون آرزوهایم آن‌قدر زیاد است که یک غول تمام وقت هم کار کند از پس آنها بر نمی‌آید! 🙄
البته این ها که گفتم شوخی بود چون: گريه نکردن از سختي دل است. سختي دل از گناه زياد است. گناه زياد از آرزوهاي زياد است. آرزوهاي زياد از فراموشي مرگ است. فراموشي مرگ از محبت به مال دنياست. محبت به مال دنيا سر آغاز تمام خطاهاست. 🙂
———————————————-
پی نوشت:
نمی دانم چرا تازگی ها نوشتن اینقدر سخت شده است؟ 😕
البته سعی می کنم از طریق توئیتر به روز باشم تا اگر احیاناً کسی برایش مهم است، از زنده بودنم با خبر باشد! 😎

یک نفر آمد قرارم را گرفت!!!

نوامبر 8, 2009

یک نفر آمد قرارم را گرفت
برگ و بار و شاخسارم را گرفت
چهار فصل من بهار بود، حیف
باد پاییزی بهارم را گرفت
اعتباری داشتم در پیش عشق
با نگاهی، اعتبارم را گرفت
عشق یا چیزی شبیه عشق بود 🙄
آمد و دار و ندارم را گرفت 😳 😐 😉

بعد از یک روز كاری خسته كننده!

اکتبر 28, 2009

دوست دارید بعد از یک روز كاری خسته كننده چكار كنید؟ 😆
.
.
.

برید سینما، كوه، پارک یا …؟ ❓
.
.
.
این بهترین راه هست، نه !!!! البته یک لیوان چایی داغ هم می چسبد، به اضافه یک بوس کوچولو از لب هان کسی که عاشقانه دوستش داری و دوستت دارد! 😳 😉 😆
مشت و مال دادن

——————–
پ.ن: کمی صبر کنید تا عکس کامل شود، آن وقت خواهید فهمید بهترین راه چیست! 🙄

زندگی معنای همین کلمات سادست…

اکتبر 27, 2009

سلام عزیزم، 😀
خوبی عزیزم، 🙂
خسته نباشی عزیزم، 🙄
دوستت دارم عزیزم، 😉
فدات بشم عزیزم، 😳
شب بخیر عزیزم، 😎
.
.
.
میبینین! زندگی معنای همین کلمات سادست… :mrgreen:

زنده رود، لطفا زنده شو!

اکتبر 14, 2009

ای «آب» !
باز آی که خطه ی سپاهان
و آن چشم و چراغ ملک ایران
اندر قدم تو جان فشاند
بر دیده ی روشنت نشاند
از هجر تو سخت بی قرار است
در را تو چشم انتظار است
باز آی که آرزوی مایی
ای «آب» تو آبروی مایی
شعر از: شادروان بهشتی نژاد، متخلص به «دریا»
——————————–
زنده رود، آلان خیلی وقت هست که مرده است.
کاش میتونستم زنده اش کنم .. کاش! 🙄
کاش زنده اش کنند!
زاینده‌رود اصفهان که روزگاری میزبان آب‌های زلال سرچشمه گرفته از زردکوه بختیاری بود، این روزها به محل چرای چهارپایان تبدیل شده است.
زاینده‌رود اصفهان که روزگاری میزبان آب‌های زلال سرچشمه گرفته از زردکوه بختیاری بود، این روزها به محل چرای چهارپایان تبدیل شده است.
زاینده‌رود اصفهان که روزگاری میزبان آب‌های زلال سرچشمه گرفته از زردکوه بختیاری بود، این روزها به محل چرای چهارپایان تبدیل شده است. 😦 😥
لینک خبر

وقتی کسی را دوست داری …

اکتبر 4, 2009

و اما عاشق می شوی!!!
وقتی پایت خواب می رود
نمی توانی درست راه بروی
لنگ می زنی!
وقتی قلبت خواب می رود
نمی توانی درست فکر کنی.
عاشق می شوی!!!
وقتی کسی را دوست داری
نمی توانی حرف بزنی.
شاعر می شوی!!! 🙂
(میلاد تهرانی)

اعتراف…

سپتامبر 28, 2009

من زندگی را دوست دارم ولی
از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زنها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی ز آئینه می ترسم!
سلام رادوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم
پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
حسین پناهی

خاطرات مدرسه!

سپتامبر 22, 2009

باز آمد بوی ماه مدرسه...
یاد آن روز که بی غم بودیم ، بی خبر زا همه عالم بودیم
هم چو یک روح ولی در دو بدن ، دل تو بود یکی با دل من
تازه رو چون گل بستان بودیم ، هر دو اطفال دبستان بودیم
صحن جولانگه ما مدرسه بود ، مشکل آن روز فقط هندسه بود
جز ز تنبیه معلم سر درس ، کی مرا بود ز کس وحشت و ترس
کی تو را بود غم و غصه به دل ، یا به جز درس ریاضی مشکل
یاد داری ز دبیر انشاء ، خواستی معنی نومیدی را
گفت امروز نخواهی فهمید ، گویم این را به تو وقتش چو رسید
الغرض جور فراوان بردیم ، تا که آن راه به پایان بردیم
پس شباب آمد و آن بی خبری ، عمر در بی خبری شد سپری
همچو بلبل همه در نغمه و ساز ، گرد گلهای چمن در پرواز
تا که امروز پس از چندین سال ، تا مگر دور کنم جان زملال
تا ز نو تازه شود عهد قدیم ، سوی تو بال گشودم چو نسیم
تا کنم با تو ز نو راز و نیاز ، صبح دم سوی تو کردم پرواز
گفتم ار لب به سخن بگشاییم ، رنگ اندوه ز دل بزداییم
لیک افسوس چه دیداری بود ، لحظه سخت دل آزاری بود
ما دو تن چون دو گل پژمرده ، سیلی از باد خزانی خورده
ناگهان ساکت و خاموش شدیم ، از می خاطره مدهوش شدیم
در زبان قوت گفتار نبود ، دیده را طاقت دیدار نبود
آن چه دیدیم در ایام شباب ، مگر امروز ببینیم به خواب
این زمان غیر گرفتاری نیست ، فرصت یاری و غمخواری نیست
چو غریقی که به ساحل نرسد ، غیر مشکل پی مشکل نرسد
کاش از لطف خدا بار دگر ، می سپردیم ره رفته به سر
کاش ایام خوش مدرسه بود ، مشکل ای کاش فقط هندسه بود
عاقبت معنی نومیدی را ، اوستادی دگر آموخت به ما
«مهدی سهیلی»

خاطرات تابستان 1388…

سپتامبر 1, 2009

من خوبم و همه الحمد لله مثل اینکه خوبید، خدا را شکر. 😉 🙄
بعد از چند وقت نبودن دوباره برگشتم؛ دلیل اینکه نبودم این بود که ترم تابستانه دانشگاه گرفته بودم و حسابی سرویس شدم. از بار تکالیف گرفته تا امتحان و…. 😯
در نهایت امتحانات ترم تابستان تمام شد، نمرات هم اعلام شد و تابستان نیز پایان یافت. انتخاب واحد ترم جدید را هم انجام دادم و دوباره مهر راهی دانشگاه میشوم. و به این ترتیب پرونده تحصیلی در تابستان 1388 را می بندم. همه می گویند دانشگاه رفتن خودش یک تحول بزرگ در زندگی آدم است پس من نیز این تحول را می خواهم تجربه کنم!!!! :mrgreen:
دوران دانشجویی دوران زیبا و قشنگی هست امیدوارم مسئولین دانشگاه با مدیریت صحیحشون زیبایی این روزها رو از بچه ها نگیرن! این روزا دیگه بر نمی گردند! 😎
خلاصه بگذریم. راستی امسال تابستان با ماه رمضان ادغام شده است، فرا رسیدن ماه رمضان را هم به همه ی مسلمانان تبریک میگویم امیدوارم که نماز و روزه های همه شما دوستان قبول باشد، من را هم از دعای خود بی نصیب نگذارید. 😛
با فرا رسیدن ماه رمضان، تقریباً اکثر سفرهای تابستانی هم تعطیل شدند و به این ترتیب این چند روزه باقی مانده تابستان را نیز به احتمال زیاد خانه نشین خواهم بود. 😦

حال همهء ما خوب است!

اوت 31, 2009

حال همهء ما خوب است 😐
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،
که مردم به آن شادمانی بی سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می‌گذرم
که نه زانوی آهوی بی‌جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی‌درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم!
حوالی خواب‌های ما سال پر بارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آن‌جا پر از هوای تازه بازنیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رؤیا
شبیه شمائل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ای خریده ام
بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار
هی بخند! 😆
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچهء ما می‌گذرد
باد بوی نام‌های کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری؟!
نه! ری‌را جان!
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه ما خوب است
اما تو باور مکن! 🙄
—————————
صدای خسرو شکیبایی ، اشعار سید علی صالحی ، کاست نامه‌ها
از اینجا گوش دهید.

خاطره ای ماندگار از پنچر شدن!

نوامبر 11, 2008

امروز هوا به شدت سرد و بارونی بود و بیرون چند تا کار داشتم از اون طرف باید می رفتم دانشگاه، پس ماشین را آتش کردم و رفتم کارهایم را انجام دادم و رفتم دانشگاه، تا رسیدم به پارکینگ نسبتا پر بود و اگر می خواستم جا پیدا کنم طول می کشید، بنابراین ماشین را بیرون از پارکینگ گذاشتم، البته خیلی ماشین دیگر هم همان جا پارک کرده بودند، خلاصه از ساعت 10 صبح تا 5 بعد از ظهر چند کلاس داشتم، ساعت پنج خسته و کوفته به طرف ماشین آمدم که چشمتان روز بد نبیند…
بروبچ با مرام حراست باد حدود سی تا از ماشین ها را کشیده بودند. گفتیم چرا؟ گفتند چون باید حتما در پارکینگ پارک می کردید؟ انجا پارک ممنوع است و… واقعا از این کارشان ناراحت شدم ولی دیگر چه باید می کردیم؟ خوشبختانه تایر زاپاس داشتم و زود عوض کردم و آمدم…به هر حال این کار در این سرما و باران اذیت بود و در کل درست نبود.
بار دیگر در دل گفتم: اللهم عجل لولیک الفرج.