Posts Tagged ‘ادبی و هنری’

گل بوسه عشق!

دسامبر 14, 2009

آن که عاشق است
خوب می داند
چه با شکوه است عشق
وقتی بوسه ای گل می دهد
و لب به لبخند عشق باز می گردد
و غنچه «دوستت دارم» می شکفد
تو گویی که زمان هم
بر سر گذر عشق باز می ماند
تا زیبایی عشق را بنگرد
———————————
منبع: وبلاگ یادگار دوست

وقتی کسی را دوست داری …

اکتبر 4, 2009

و اما عاشق می شوی!!!
وقتی پایت خواب می رود
نمی توانی درست راه بروی
لنگ می زنی!
وقتی قلبت خواب می رود
نمی توانی درست فکر کنی.
عاشق می شوی!!!
وقتی کسی را دوست داری
نمی توانی حرف بزنی.
شاعر می شوی!!! 🙂
(میلاد تهرانی)

اعتراف…

سپتامبر 28, 2009

من زندگی را دوست دارم ولی
از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زنها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی ز آئینه می ترسم!
سلام رادوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم
پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
حسین پناهی

خاطرات مدرسه!

سپتامبر 22, 2009

باز آمد بوی ماه مدرسه...
یاد آن روز که بی غم بودیم ، بی خبر زا همه عالم بودیم
هم چو یک روح ولی در دو بدن ، دل تو بود یکی با دل من
تازه رو چون گل بستان بودیم ، هر دو اطفال دبستان بودیم
صحن جولانگه ما مدرسه بود ، مشکل آن روز فقط هندسه بود
جز ز تنبیه معلم سر درس ، کی مرا بود ز کس وحشت و ترس
کی تو را بود غم و غصه به دل ، یا به جز درس ریاضی مشکل
یاد داری ز دبیر انشاء ، خواستی معنی نومیدی را
گفت امروز نخواهی فهمید ، گویم این را به تو وقتش چو رسید
الغرض جور فراوان بردیم ، تا که آن راه به پایان بردیم
پس شباب آمد و آن بی خبری ، عمر در بی خبری شد سپری
همچو بلبل همه در نغمه و ساز ، گرد گلهای چمن در پرواز
تا که امروز پس از چندین سال ، تا مگر دور کنم جان زملال
تا ز نو تازه شود عهد قدیم ، سوی تو بال گشودم چو نسیم
تا کنم با تو ز نو راز و نیاز ، صبح دم سوی تو کردم پرواز
گفتم ار لب به سخن بگشاییم ، رنگ اندوه ز دل بزداییم
لیک افسوس چه دیداری بود ، لحظه سخت دل آزاری بود
ما دو تن چون دو گل پژمرده ، سیلی از باد خزانی خورده
ناگهان ساکت و خاموش شدیم ، از می خاطره مدهوش شدیم
در زبان قوت گفتار نبود ، دیده را طاقت دیدار نبود
آن چه دیدیم در ایام شباب ، مگر امروز ببینیم به خواب
این زمان غیر گرفتاری نیست ، فرصت یاری و غمخواری نیست
چو غریقی که به ساحل نرسد ، غیر مشکل پی مشکل نرسد
کاش از لطف خدا بار دگر ، می سپردیم ره رفته به سر
کاش ایام خوش مدرسه بود ، مشکل ای کاش فقط هندسه بود
عاقبت معنی نومیدی را ، اوستادی دگر آموخت به ما
«مهدی سهیلی»

حال همهء ما خوب است!

اوت 31, 2009

حال همهء ما خوب است 😐
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،
که مردم به آن شادمانی بی سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می‌گذرم
که نه زانوی آهوی بی‌جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی‌درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم!
حوالی خواب‌های ما سال پر بارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آن‌جا پر از هوای تازه بازنیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رؤیا
شبیه شمائل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ای خریده ام
بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار
هی بخند! 😆
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچهء ما می‌گذرد
باد بوی نام‌های کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری؟!
نه! ری‌را جان!
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه ما خوب است
اما تو باور مکن! 🙄
—————————
صدای خسرو شکیبایی ، اشعار سید علی صالحی ، کاست نامه‌ها
از اینجا گوش دهید.