Posts Tagged ‘حرف حساب’

آنکس که بداند و نداند …

مه 17, 2009

همه شما دوستان حتما این شعر را شندیده اید یا در جایی خوانده اید:
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
(ابن یمین)

اما در دنیای امروز و در اطراف ما در بیشتر اوقات وضع جور دیگری است:
آنکس که بداند و بداند که بداند
باید برود غاز به کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند
بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند
با پارتی و پول خر خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند
بر پست ریاست ابدالدهر بماند
(این مطلب نقل قولی از وبلاگ های دیگر است، کافی است مصرع اول این شعر را در گوگل جستجو کنید تا وبلاگ ها و سایت های زیادی که این شعر را نوشته اند، بیابید.)

می‌خواهم پیاده شوم!

ژوئن 18, 2008

«می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند. ستایش کردم، گفتند خرافات است. عاشق شدم، گفتند دروغ است. گریستم، گفتند بهانه‌است. خندیدم، گفتند دیوانه‌است. دنیا را نگه دارید، می‌خواهم پیاده شوم!» 😦
(دفترهای سبز؛ مجموعه اشعار و نثرهای شاعرانه دکتر علی شریعتی)

جمله هایی انسان ساز!

آوریل 27, 2008

گاهی در پیام های آف لاین، در بین انبوه تبلیغات دوستان از وبلاگ هایشان، باز هم می شود مطالب جالب پیدا کرد… به هر حال این چند مطلب برای من مطالبی دلنشین بودند.
ماهاتما گاندی میگوید:هفت چیز انسان را از پای در می آورد و هلاک میسازد: 1) سیاست بدون شرف 2) لذت بدون وجدان 3) پول بدون کار 4) شناخت بدون ارزشها 5) تجارت بدون اخلاق 6) دانش بدون انسانیت 7) عبادت بدون فداکاری.
———————-
مگه آدم چقدر زنده میمونه، آخه اینم شد زندگی، دیگه تحمل هیچی رو ندارم. دیگه از همه چی بدم میاد.از این مملكت خشن، دوروغگو، بی رحم كه همه رو معتاد و بدبخت میكنه! (تكه ای از دیالوگ گلشیفته فراهانی (هانیه) در فیلم علی سنتوری)
———————-
چارلی چاپلین: با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، می توان رختخواب خرید ولی خواب نه، می توان ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، می توان دارو خرید ولی سلامتی را نه، می توان خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه. 💡 ❗ 😐

این نیز بگذرد!

فوریه 19, 2008

پادشاهی از شهر می گذشت، عارفی را دید، از عارف پرسيد، جمله ای برای من بگو وقتی که شادم، غمگین شوم و بر عکس!
عارف گفت:
این نیز بگذرد “. 😆 😦