Posts Tagged ‘خاطرات دانشگاه’

شب های امتحان!!!!

ژانویه 1, 2011

خدا جون یه تکون، خدا جون دو تکون، خدا جون کتابا را بگیر توی کلمون بتکون!

book_sleep_reading_درس خواندن شب امتحان

———————————————–
شب های امتحان… scary exam _ ترس شب امتحان
بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود
این شب امتحان من چرا سحر نمی شود؟!

مولوی او که سر زده، دوش به خوابم آمده
گفت که با یکی دو شب، درس به سر نمی شود!

خر به افراط زدم (منظور درس خواندن زیاد است.)، گیج شدم قاط زدم reading books for exam _ درس خواندن در شب های امتحان
قلدر الوات زدم، باز سحر نمی شود!

استرس است و امتحان، پیر شده ست این جوان
دوره آخر الزمان، درس ثمر نمی شود!

مثل زمان مدرسه، وضعیت افتضاح و سه
به زور جبر و هندسه، گاو بشر نمی شود!

مهلت ترمیم گذشت، کشتی ما به گل نشست
خواستمش حذف کنم، وای دگر نمیشود!

هر چه بگی برای او، خشم و غصب سزای او
چونکه به محضر پدر، عذر پسر نمی شود

رفته ز بنده آبرو، لیک ندانم از چه رو
این شب امتحان من، دست بسر نمی شود

توپ شدم شوت شدم، شاعر مشروط شدم
خنده کنی یا نکنی، باز سحر نمی شود!!! 😉 🙄

شعر از : » مشروط الشعرا »
———————————————–
پی نوشت: امتحان بدون تقلب مثل کریسمس بدون درخت است! 😯
(کی اس الیت)

Advertisements

بسکتبال رشته ورزشی شیرین، جذاب و پر تحرک

دسامبر 13, 2010

امسال تابستان عشق ورزش زده بود به مخم؛ تقریبا دو ماه بدنسازی رفتمbodybuilding _ بدنسازی و کلی ذوق و شوق داشتم، حتی دمبل خریدم و مجله و کتاب درباره بدنسازی خواندم و کلی تمرین کردم ولی با این کم خوردن من و برنامه درست و حسابی نداشتن فایده ای نداشت و اصلا عضله نیاوردم و دیگر نرفتم و ادامه ندادم. bodybuilding muscle _ عضله بدنسازی
بعد هم عشق بوکس زد به کله ام boxe _ بوکس و رفتم یک کیسه بوکس و دستکش خریدم و نصب کردم در زیر سقف پارکینگ خانه و چند روزی تا توانستم مشت زدم و تمرین کردم ولی دوباره عشقش از سرم افتاد. boxe _ کیسه بوکس

ولی بسکتبال رشته شیرین، جذاب و پر تحرکی هست. من که خیلی این ورزش را دوست دارم.
در دوران راهنمایی و دبیرستان بیشتر بسکتبال بازی می کردم و یک بار در تیم مدرسه انتخاب شدم و برای مسابقه های بین مدارس راهنمایی شرکت کردم؛ که مقامی کسب نکردیم ولی خیلی دوران خوبی بود. ورزش بسکتبال _ Basketball
در دانشگاه، این ترم تربیت بدنی دو را هم گرفتم و چون من در حذف و اضافه درس را گرفتم اصلا نمی دانستم در چه رشته ورزشی می افتم ولی از اتفاق در گروه بسکتبال افتادم و بیشتر عاشق رشته بسکتبال شدم. 🙂 🙄
استاد تربیت بدنی دو، چند هفته ای به ما آموزش داد و اجازه پرتاب به داخل سبد را نداد و می گفت می خواهم تشنه شوید تا با عشق توپ را به داخل سبد بیاندازید.
ورزش بسکتبال _ basketball
آخر هر جلسه هم به مدت بیست دقیقه بسکتبال سه نفره به شدت حال اساسی می دهد.
خلاصه ورزش خیلی خوبی هست، البته همه رشته های ورزشی جذابیت خاص خودش را دارد.
من که فعلا عشق بسکتبال رفته در کله ام! ورزش بسکتبال _ basketball
برای کسب اطلاعات بیشتر از ورزش جذاب بسکتبال می توانید به + و + مراجعه کنید و یا در گوگل جستجو کنید.

اندر احوالات مارتنزیت!

دسامبر 8, 2010

مارتنزیت الگوی درس استاد ماست
مارتنزیت سوال سخت امتحان ماست
مارتنزیت پسر ناخلف آستنیت است
مارتنزیت واقعه ای در نمودار بلاست
مارتنزیت فرصت زندگی نداشت
مارتنزیت قدرت زندگی نداشت
آری فرصت زندگی نداشت… فرصت جابجا شدن… فرصت آشنا شدن…
مارتنزیت حاصل تند سرد شدن
مارتنزیت حاصل زود پیر شدن
مارتنزیت عبرت زندگی نشو
مارتنزیت آینه ی غصه نشو
مارتنزیت جای تو در فولادهاست
قلب تو از فریت و پرلیت جداست
مارتنزیت ساختار لحظه هاست
مارتنزیت اعماق پیوندهاست
مارتنزیت معجزه ای از سوی خداست
مارتنزیت بیداری چشمان ماست
مارتنزیت فاز غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد…
ای دوست بیا تا مارتننزیت دلمان را به گرمای عشق تمپر کنیم!!!! دوست
———————————-
شعر بالا از شخصی با ذوق است که با جمع بندی اطلاعات علمی سینتیک و عملیات حرارتی و اضافه کردن چاشنی طنز برای ساختار مارتنزیت سروده است. 🙂
———————————-
مارتنزیت (به آلمانی: Martensite) به طور کلی به ساختارهای بلورینی گفته می‌شود که توسط استحاله مارتنزیتی به وجود بیایند. اما این اصطلاح بیشتر به فاز مارتنزیت در فولادهای سخت‌شده اطلاق می‌شود.
مارتنزیت از نام متالورژیست آلمانی آدولف مارتنز گرفته شده است.
اندر احوالات مارتنزیت
اگر آستنیت به قدری سریع سرد شود که هیچ یک از استحاله‌های بر پایه ی نفوذ در آن اتفاق نیافتد و فوق سرمایش تا حدی ادامه یابد که ساختار fcc پایدار نباشد، این ساختار بصورت برشی به bcc تبدیل می‌شود که از کربن فوق اشباع شده است. فاز حاصل را مارتنزیت می‌نامند.
در عملیات حرارتی فولاد ها باید جلوی رشد دانه های آستنیت را گرفت چون اگر درشت شوند (با افزایش دما و زمان دانه های آستنیت درشت می شوند.) باعث تولید مارتنزیت های بشقابی می شود و باعث ترک خوردن قطعه و افت خواص مکانیکی قطعه شود.

برای کسب اطلاعات بیشتر از استحاله و ساختار مارتنزیت می توانید به + و + و + مراجعه کنید و یا در گوگل جستجو کنید.

زندگی دانشجویان خوابگاهی به روایت تصویر!

نوامبر 11, 2010

ساعت ۲ نصف شب یک اتاق
ساعت ۲ نصف شب یک اتاق

ساعت ۳ نصف شب کل خوابگاه منهای سرپرست
ساعت ۳ نصف شب کل خوابگاه منهای سرپرست

ساعت ۴ صبح هنگام خواب
ساعت ۴ صبح هنگام خواب

وضعیت تحصیل در خوابگاه
وضعیت تحصیل در خوابگاهوضعیت تحصیل در خوابگاهوضعیت تحصیل در خوابگاه

اولین روزهای خوابگاه
اولین روزهای خوابگاه

گفت و گوی صمیمانه برسرآماده کردن صبحانه بعد از گذست چند روز
گفت و گوی صمیمانه برسرآماده کردن صبحانه بعد از گذست چند روز

پایان گفت و گو
پایان گفت و گو

امکانات غذایی در خوابگاه
امکانات غذایی در خوابگاه

طریقه ظرف شستن در خوابگاه
طریقه ظرف شستن در خوابگاه

اواخر ترم وضعیت ۷۰درصد دانشجویان
اواخر ترم وضعیت ۷۰درصد دانشجویان

و این هم آخر عاقبتش!!
و این هم آخر عاقبتش!!

احوالات دانشجو!

دسامبر 18, 2009

شروع ترم
شروع ترم
یک هفته بعد از شروع ترم
یک هفته بعد از شروع ترم
دو هفته بعد از شروع ترم
دو هفته بعد از شروع ترم
قبل از امتحان میان ترم
قبل از امتحان میان ترم
در طول امتحان میان ترم
در طول امتحان میان ترم
بعد از امتحان میان ترم
بعد از امتحان میان ترم
قبل از امتحان پایان ترم
قبل از امتحان پایان ترم
اطلاع از برنامه پایان ترم
اطلاع از برنامه پایان ترم
هفت روز قبل از پایان ترم
هفت روز قبل از پایان ترم
شش روز قبل از پایان ترم
شش روز قبل از پایان ترم
پنج روز قبل از پایان ترم
پنج روز قبل از پایان ترم
چهار روز قبل از پایان ترم
چهار روز قبل از پایان ترم
دو روز قبل از پایان ترم
دو روز قبل از پایان ترم
یک روز قبل از پایان ترم
یک روز قبل از پایان ترم
شب قبل از امتحان
شب قبل از امتحان
یک ساعت قبل از امتحان
یک ساعت قبل از امتحان
در طول امتحان
در طول امتحان
هنگام خروج از سالن امتحان
هنگام خروج از سالن امتحان
بعد از امتحان
بعد از امتحان
یا
بعد از امتحان
—————————–
شعری را هم که در ادامه مطلب آمده است بخوانید، خالی از لطف نیست!
(more…)

تحصیل کردن!!!

سپتامبر 28, 2009

طولِ ترم زمانِ خوبی برای تحصیل کردنه 😆 😐 🙄 😎
چون پایان ترم، تحصیله که ما را …! 😕 😦 😯

خاطرات تابستان 1388…

سپتامبر 1, 2009

من خوبم و همه الحمد لله مثل اینکه خوبید، خدا را شکر. 😉 🙄
بعد از چند وقت نبودن دوباره برگشتم؛ دلیل اینکه نبودم این بود که ترم تابستانه دانشگاه گرفته بودم و حسابی سرویس شدم. از بار تکالیف گرفته تا امتحان و…. 😯
در نهایت امتحانات ترم تابستان تمام شد، نمرات هم اعلام شد و تابستان نیز پایان یافت. انتخاب واحد ترم جدید را هم انجام دادم و دوباره مهر راهی دانشگاه میشوم. و به این ترتیب پرونده تحصیلی در تابستان 1388 را می بندم. همه می گویند دانشگاه رفتن خودش یک تحول بزرگ در زندگی آدم است پس من نیز این تحول را می خواهم تجربه کنم!!!! :mrgreen:
دوران دانشجویی دوران زیبا و قشنگی هست امیدوارم مسئولین دانشگاه با مدیریت صحیحشون زیبایی این روزها رو از بچه ها نگیرن! این روزا دیگه بر نمی گردند! 😎
خلاصه بگذریم. راستی امسال تابستان با ماه رمضان ادغام شده است، فرا رسیدن ماه رمضان را هم به همه ی مسلمانان تبریک میگویم امیدوارم که نماز و روزه های همه شما دوستان قبول باشد، من را هم از دعای خود بی نصیب نگذارید. 😛
با فرا رسیدن ماه رمضان، تقریباً اکثر سفرهای تابستانی هم تعطیل شدند و به این ترتیب این چند روزه باقی مانده تابستان را نیز به احتمال زیاد خانه نشین خواهم بود. 😦

خاطره ای ماندگار از پنچر شدن!

نوامبر 11, 2008

امروز هوا به شدت سرد و بارونی بود و بیرون چند تا کار داشتم از اون طرف باید می رفتم دانشگاه، پس ماشین را آتش کردم و رفتم کارهایم را انجام دادم و رفتم دانشگاه، تا رسیدم به پارکینگ نسبتا پر بود و اگر می خواستم جا پیدا کنم طول می کشید، بنابراین ماشین را بیرون از پارکینگ گذاشتم، البته خیلی ماشین دیگر هم همان جا پارک کرده بودند، خلاصه از ساعت 10 صبح تا 5 بعد از ظهر چند کلاس داشتم، ساعت پنج خسته و کوفته به طرف ماشین آمدم که چشمتان روز بد نبیند…
بروبچ با مرام حراست باد حدود سی تا از ماشین ها را کشیده بودند. گفتیم چرا؟ گفتند چون باید حتما در پارکینگ پارک می کردید؟ انجا پارک ممنوع است و… واقعا از این کارشان ناراحت شدم ولی دیگر چه باید می کردیم؟ خوشبختانه تایر زاپاس داشتم و زود عوض کردم و آمدم…به هر حال این کار در این سرما و باران اذیت بود و در کل درست نبود.
بار دیگر در دل گفتم: اللهم عجل لولیک الفرج.

لیلی و مجنون…

مه 1, 2006

امروز استاد ادبیات رفت سراغ قالب مثنوی ؛ و از مثنوی گفت و از نوع شعر و قالب مثنوی و امروز شعر های لیلی و مجنون را انتخاب کرد و خواند و توضیح داد…واقعا این کلاس ادبیات برای من کلاس بسیار لذت بخش و مفیدی هست…
برای یاد دادن قالب ها؛ شعری قشنگ گفت:
غزل حرف از غم دیرینه می زد
رباعی طعنه بر آیینه می زد
قصیده عاشقانه نوحه می خواند
دو بیتی سینه می زد سینه میزد
یعنی بعد از کلی ریاضی و کوفت و زهر مار قشنگ دو ساعت میرم تو عالم دل و معرفت و خستگی یک هفته را از بین می برم…
امروز دو تا شعر با دست و خط استادمون تونستم داشته باشم…یعنی شعر رو ازش پرسیدم، اونم دیگه شرمنده کرد و قلم رو گرفت و خودش شروع کرد به نوشتن، دست و خط قشنگی هم داشت…
امروز از لیلی و مجنون گفت، به طوری که من و خیلی از بچه های دیگه رو کنجکاو کرد که لیلی و مجنون که فکر کنم 28000 بیت داره رو بخونیم….اما ارزش خوندن داره!
حالا قسمت هایی رو که امروز گفت و جالب تر بود و من خوشم اومد اینجا می نویسم…
همه می دونیم مجنون به شدت عاشق مجنون بوده به طوری که روزی پای سگی را می بوسه؛ ازش می پرسن چرا این کارو می کنی؟ در جواب می گه:
پای سگ بوسید مجنون خلق گفتندش چه سود؟
گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود…
و در جایی دیگه ؛یکی از عیبجویان از لیلی عیبجویی کرد(البته این شعر در کتاب ادبیات پیش دانشگاهی هم هست.) و مجنون در جوابش گفت:
ز حرف عیبجو ، مجنون برآشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت
اگر در دیده مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی
تو که دانی که لیلی چون نکویست
کزو چشمت همین بر زلف و رویست
تو قد بینی و مجنون جلوه ناز
تو ابرو، او نگاه ناوک انداز
تو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو ، او اشارتهای ابرو…
و در جایی دیگر لیلی نذر کرده بود و یک شب همه مردم فقیر را طعام می داد ؛ مجنون هم در صف ایستاد که از دست لیلی غذا بگیرد ولی هنگامی که نوبت به دادن غذا به مجنون شد؛ لیلی با قاشق ظرف مجنون را شکست و بعد از این موضوع مجنون گفت:
همچو دگران نداد کامم
وز سنگ ستم شکست جامم
با من ، نظریش ، هست تنها
آن سنگ که زد به جام من فاش
زان کاسه سر شکستیم کاش
گر جام مرا شکست یارم
آزردگی ای جز این ندارم
کان لحظه مرا که جام بشکست
آزرده نگشته باشد دست
صد سر ، فدای شکست او باد
جانها شده مزد دست او باد
و در داستانی دیگر که از لیلی و مجنون نقل کرده اند این است که لیلی فوت می کنه و مجنون بر سر قبر او جان به جان آفرین تسلیم می کند؛ البته این داستان بسیار طولانی و قشنگ هست حتما شعر کامل رو بخونید ولی من اینجا از چند بیت آخر داستان خوشم آمد که همونا رو می نویسم…
شستند به آب دیده پاکش
دادند ز خاک هم به خاکش
پهلوگه دخمه را گشادند
در پهلوی لیلیش نهادند
خفتند به ناز تا قیامت
برخاست ز راهشان ملامت
بودند در این جهان به یک عهد
خفتند در آن جهان به یک مهد
کردند چنانکه داشت راهی
بر تربت هردو روضه گاهی
آن روضه که رشک بوستان بود
حاجتگه جمله دوستان بود
هرکه آمدی از غریب و رنجور
در حال شدی ز رنج و غم دور
زان روضه کسی جدا نگشتی
تا حاجت او روا نگشتی
یا رب چو به احتزاز و پاکی
رفتند ز عالم آن دو خاکی
آسایش و لطف یارشان کن
و آمرزش خود نثارشان کن
ما هم نزییم جاودانی
نوبت چو به ما رسد تو دانی
و در جایی دیگه این داستان به طور دیگه ای گفته شده که خودتون اگه خواهان باشید می تونید کتاب لیلی و مجنون رو بگیرید و بخونیدش:
اگر با من نبودش هیچ میلی
چرا جام مرا بشکست لیلی…
——————–
راستی هفته معلم رو هم به همه معلمان دلسوز تبریک میگم.
تنها کاری که می تونم برای معلم های خودم بکنم این هست که براشون دعا کنم همیشه دلخوش و پیروز باشن…
«با آنکه تو را سخن آموخت به درشتی سخن مگو، و با کسی که راه نیکو سخن گفتن، به تو آموخت ، لاف بلاغت مزن».
(نهج البلاغه حکمت412)
———————
و این چندتا جمله کوتاه رو هم نوشتم…چون از این جمله ها خوشم اومد…
شرافتمندانه ترین بی نیازی وانهادن آرزوهاست.
(امام علی ع)
هیاهوی کودکانی که از مدرسه باز میگردند ، زیباترین موسیقی دنیاست .
(بوبن)
فقط یک چیز می دانم ، و آن اینکه چیزی نمی دانم .
(سقراط)