Posts Tagged ‘شعر و ادبیات’

بگذار منتظر بمانند!

آوریل 10, 2013

می دانی؟ …
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تعطیل است!   🙄

و بچسبانی پشت شیشه ی افکارت …
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی

در دلت بخندی به تمام افکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی:
بگذار منتظر بمانند!  😆  😆

«حسین پناهی»

حق با تو بود…

ژوئیه 29, 2011

حق با تو بود یه جا باید تموم شه
تا کی روزات به پای من حرومشه
خزونمون منتظر بهار نیست
حق با تو بود رسیدنی تو کار نیست
حق با تو بود گذشت دیگه جوونی
ستاره و گریه و مهربونی
گذشت دیگه از من و تو بهونه
دیوونه بازیای عاشقونه
یکی بود و یکی نبود باشه برو بود و نبود
حق با توئه همه کسم من بدم عیب از تو نبود
حق با تویه روزا دیگه یه رنگ نیست
انگاری عاشق شدنم قشنگ نیست 🙄
تو راست میگی پای ما رو زمینه
حق با تویه منطق دنیا اینه
حق با تویه ،حق با تو بود همیشه
تقدیر ما هیچ وقت عوض نمیشه
انگار دیگه با این چشای قرمز
باید بهت بگم گلم خدافظ خدافظ خدافظ 😐

«ترانه سرا: مرجان زنگنه» «خواننده: رضا صادقی»

سلام به شکوفه ها، سلام به بهار…

آوریل 1, 2011

در گشودند به باغ گل سرخ
و من دل شده را
به سراپرده رنگین تماشا بردند
من به باغ گل سرخ
با زبان بلبل خواندم
در سماع شب سروستان دست افشاندم
در پریخانه پر نقش هزار آینه اش
خویشتن را به هزاران سیما دیدم
با لب آینه خندیدم
من به باغ گل سرخ
همره قافله رنگ و نگار
به سفر رفتم
از خاک به گل
رقص رنگین شکفتن را
در چشمه نور
مژده دادم به بهار
من به باغ گل سرخ
زیر آن ساقه تر
عطر را زمزمه کردم تا صبح
من به باغ گل سرخ
درتمام شب سرد
روشنایی را خواندم با آب
و سحر را به گل و سبزه بشارت دادم
(هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی متخلص به «ه.الف.سایه»)

—————————————
من عاشقِ شکوفه درخت های مختلف هستم، خوشبختانه درخت های مختلفی از جمله سیب، به، آلوچه، آلبالو را در باغچه خانه مان داریم. 😉 😛
امروز گل های شب بوی داخل کوزه را در باغچه با کمک پدرم کاشتیم و باغچه را آب دادیم. باغچه خیلی زیبا شد؛ چند عکس از اولین شکوفه های درخت آلبالو و سیب باغچه خانه مان گرفتم؛ خیلی قشنگ و زیبا هستند. 😆 🙂

شکوفه های درخت آلبالو باغچه خانه مان

بقیه عکس ها را می توانید در اینجا ببینید، حتما از دید این عکس ها لذت می برید و به قدرت خدا پی می برید و لحظه ای به فکر فرو می روید. 😯 🙄

شب های امتحان!!!!

ژانویه 1, 2011

خدا جون یه تکون، خدا جون دو تکون، خدا جون کتابا را بگیر توی کلمون بتکون!

book_sleep_reading_درس خواندن شب امتحان

———————————————–
شب های امتحان… scary exam _ ترس شب امتحان
بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود
این شب امتحان من چرا سحر نمی شود؟!

مولوی او که سر زده، دوش به خوابم آمده
گفت که با یکی دو شب، درس به سر نمی شود!

خر به افراط زدم (منظور درس خواندن زیاد است.)، گیج شدم قاط زدم reading books for exam _ درس خواندن در شب های امتحان
قلدر الوات زدم، باز سحر نمی شود!

استرس است و امتحان، پیر شده ست این جوان
دوره آخر الزمان، درس ثمر نمی شود!

مثل زمان مدرسه، وضعیت افتضاح و سه
به زور جبر و هندسه، گاو بشر نمی شود!

مهلت ترمیم گذشت، کشتی ما به گل نشست
خواستمش حذف کنم، وای دگر نمیشود!

هر چه بگی برای او، خشم و غصب سزای او
چونکه به محضر پدر، عذر پسر نمی شود

رفته ز بنده آبرو، لیک ندانم از چه رو
این شب امتحان من، دست بسر نمی شود

توپ شدم شوت شدم، شاعر مشروط شدم
خنده کنی یا نکنی، باز سحر نمی شود!!! 😉 🙄

شعر از : » مشروط الشعرا »
———————————————–
پی نوشت: امتحان بدون تقلب مثل کریسمس بدون درخت است! 😯
(کی اس الیت)

اندر احوالات مارتنزیت!

دسامبر 8, 2010

مارتنزیت الگوی درس استاد ماست
مارتنزیت سوال سخت امتحان ماست
مارتنزیت پسر ناخلف آستنیت است
مارتنزیت واقعه ای در نمودار بلاست
مارتنزیت فرصت زندگی نداشت
مارتنزیت قدرت زندگی نداشت
آری فرصت زندگی نداشت… فرصت جابجا شدن… فرصت آشنا شدن…
مارتنزیت حاصل تند سرد شدن
مارتنزیت حاصل زود پیر شدن
مارتنزیت عبرت زندگی نشو
مارتنزیت آینه ی غصه نشو
مارتنزیت جای تو در فولادهاست
قلب تو از فریت و پرلیت جداست
مارتنزیت ساختار لحظه هاست
مارتنزیت اعماق پیوندهاست
مارتنزیت معجزه ای از سوی خداست
مارتنزیت بیداری چشمان ماست
مارتنزیت فاز غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد…
ای دوست بیا تا مارتننزیت دلمان را به گرمای عشق تمپر کنیم!!!! دوست
———————————-
شعر بالا از شخصی با ذوق است که با جمع بندی اطلاعات علمی سینتیک و عملیات حرارتی و اضافه کردن چاشنی طنز برای ساختار مارتنزیت سروده است. 🙂
———————————-
مارتنزیت (به آلمانی: Martensite) به طور کلی به ساختارهای بلورینی گفته می‌شود که توسط استحاله مارتنزیتی به وجود بیایند. اما این اصطلاح بیشتر به فاز مارتنزیت در فولادهای سخت‌شده اطلاق می‌شود.
مارتنزیت از نام متالورژیست آلمانی آدولف مارتنز گرفته شده است.
اندر احوالات مارتنزیت
اگر آستنیت به قدری سریع سرد شود که هیچ یک از استحاله‌های بر پایه ی نفوذ در آن اتفاق نیافتد و فوق سرمایش تا حدی ادامه یابد که ساختار fcc پایدار نباشد، این ساختار بصورت برشی به bcc تبدیل می‌شود که از کربن فوق اشباع شده است. فاز حاصل را مارتنزیت می‌نامند.
در عملیات حرارتی فولاد ها باید جلوی رشد دانه های آستنیت را گرفت چون اگر درشت شوند (با افزایش دما و زمان دانه های آستنیت درشت می شوند.) باعث تولید مارتنزیت های بشقابی می شود و باعث ترک خوردن قطعه و افت خواص مکانیکی قطعه شود.

برای کسب اطلاعات بیشتر از استحاله و ساختار مارتنزیت می توانید به + و + و + مراجعه کنید و یا در گوگل جستجو کنید.

دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد نیامدی

ژوئیه 28, 2010

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه اشکها كه در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن، تبر به دوش، بت شكن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم، نه
برای عده ای ولی چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد نیامدی
(مهدی جهاندار)

گل بوسه عشق!

دسامبر 14, 2009

آن که عاشق است
خوب می داند
چه با شکوه است عشق
وقتی بوسه ای گل می دهد
و لب به لبخند عشق باز می گردد
و غنچه «دوستت دارم» می شکفد
تو گویی که زمان هم
بر سر گذر عشق باز می ماند
تا زیبایی عشق را بنگرد
———————————
منبع: وبلاگ یادگار دوست

زاینده رود زنده می‌شود و اصفهان دوباره اصفهان می‌شود!

نوامبر 8, 2009

باز زاینده رود زنده می‌شود و اصفهان دوباره اصفهان می‌شود! 😉 🙂 😀
باز زاینده رود زنده می‌شود و اصفهان دوباره اصفهان می‌شود!
ای “آب” !
باز آی که خطه ی سپاهان
و آن چشم و چراغ ملک ایران
اندر قدم تو جان فشاند
بر دیده ی روشنت نشاند
از هجر تو سخت بی قرار است
در را تو چشم انتظار است
باز آی که آرزوی مایی
ای “آب” تو آبروی مایی
شعر از: شادروان بهشتی نژاد، متخلص به “دریا”
————————-
شاید زنده رود 24 روز بیشتر زنده نباشد چرا که این خبر هشتاد درصد از خوشحالیم را گرفت چون به مدت 24 روز آب برای کشت اراضي شرق اصفهان در بستر رودخانه جاری شده است! 😦 😥

بوسه یعنی …

اکتبر 27, 2009

بوسه
بوسه یعنی وصل شیرین دو لب
بوسه یعنی خلسه* در اعماق شب
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی آتش و گرمای تب
بوسه یعنی لذت از دلدادگی
لذت از دیوانگی لذت ز شب
بوسه یعنی حس طعم خوب عشق
طعم شیرینی به رنگ سادگی
بوسه آغازی برای ما شدن
لحظه‏ای با دلبری تنها شدن
بوسه سرفصل کتاب عاشقی
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش می‏زند بر جسم و جان
بوسه یعنی عشق من با من بمان
شرم در دلدادگی بی‏معنی است
بوسه بر می‏دارد این شرم از میان
طعم شیرین عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه‏ای یک بوسه است
بهترین هدیه پس از یک انتظار
بشنوید از من فقط یک بوسه است
بوسه را تکرار می‏باید نمود
بوسه یعنی عشق و آواز و سرود
بوسه یعنی وصل جان‏ها از دو لب
بوسه یعنی پر زدن یعنی صعود.
بوسه یعنی شادی و شور و نشاط
بوسه یعنی عشق خالی از گناه
بوسه یعنی قلب تو از آنه من
بوسه یعنی تو همیشه ماله من 😉
————————-
* (خلسه یعنی زمانی که جسم فیزیکی به خواب فرو رفته ولی روح هوشیاری خودش را حفظ کرده و معمولا اگر از مدت زمان کمی از این حالت بگذرد روح نیز هوشیاری خود را از ددست میدهد و اصطلاحا میگویند طرف خوابیده است. پس خلسه یعنی حد فاصل و مرز بین خواب و بیداری.
جسم خواب و روح بیدار. هر چه ما به سمت خوابیدن نزدیکتر بشویم خلسه ی ما نیز عمیق تر میشود.)

وقتی کسی را دوست داری …

اکتبر 4, 2009

و اما عاشق می شوی!!!
وقتی پایت خواب می رود
نمی توانی درست راه بروی
لنگ می زنی!
وقتی قلبت خواب می رود
نمی توانی درست فکر کنی.
عاشق می شوی!!!
وقتی کسی را دوست داری
نمی توانی حرف بزنی.
شاعر می شوی!!! 🙂
(میلاد تهرانی)

اعتراف…

سپتامبر 28, 2009

من زندگی را دوست دارم ولی
از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زنها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی ز آئینه می ترسم!
سلام رادوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم
پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
حسین پناهی

خاطرات مدرسه!

سپتامبر 22, 2009

باز آمد بوی ماه مدرسه...
یاد آن روز که بی غم بودیم ، بی خبر زا همه عالم بودیم
هم چو یک روح ولی در دو بدن ، دل تو بود یکی با دل من
تازه رو چون گل بستان بودیم ، هر دو اطفال دبستان بودیم
صحن جولانگه ما مدرسه بود ، مشکل آن روز فقط هندسه بود
جز ز تنبیه معلم سر درس ، کی مرا بود ز کس وحشت و ترس
کی تو را بود غم و غصه به دل ، یا به جز درس ریاضی مشکل
یاد داری ز دبیر انشاء ، خواستی معنی نومیدی را
گفت امروز نخواهی فهمید ، گویم این را به تو وقتش چو رسید
الغرض جور فراوان بردیم ، تا که آن راه به پایان بردیم
پس شباب آمد و آن بی خبری ، عمر در بی خبری شد سپری
همچو بلبل همه در نغمه و ساز ، گرد گلهای چمن در پرواز
تا که امروز پس از چندین سال ، تا مگر دور کنم جان زملال
تا ز نو تازه شود عهد قدیم ، سوی تو بال گشودم چو نسیم
تا کنم با تو ز نو راز و نیاز ، صبح دم سوی تو کردم پرواز
گفتم ار لب به سخن بگشاییم ، رنگ اندوه ز دل بزداییم
لیک افسوس چه دیداری بود ، لحظه سخت دل آزاری بود
ما دو تن چون دو گل پژمرده ، سیلی از باد خزانی خورده
ناگهان ساکت و خاموش شدیم ، از می خاطره مدهوش شدیم
در زبان قوت گفتار نبود ، دیده را طاقت دیدار نبود
آن چه دیدیم در ایام شباب ، مگر امروز ببینیم به خواب
این زمان غیر گرفتاری نیست ، فرصت یاری و غمخواری نیست
چو غریقی که به ساحل نرسد ، غیر مشکل پی مشکل نرسد
کاش از لطف خدا بار دگر ، می سپردیم ره رفته به سر
کاش ایام خوش مدرسه بود ، مشکل ای کاش فقط هندسه بود
عاقبت معنی نومیدی را ، اوستادی دگر آموخت به ما
«مهدی سهیلی»

حال همهء ما خوب است!

اوت 31, 2009

حال همهء ما خوب است 😐
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،
که مردم به آن شادمانی بی سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می‌گذرم
که نه زانوی آهوی بی‌جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی‌درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم!
حوالی خواب‌های ما سال پر بارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آن‌جا پر از هوای تازه بازنیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رؤیا
شبیه شمائل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ای خریده ام
بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار
هی بخند! 😆
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچهء ما می‌گذرد
باد بوی نام‌های کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری؟!
نه! ری‌را جان!
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه ما خوب است
اما تو باور مکن! 🙄
—————————
صدای خسرو شکیبایی ، اشعار سید علی صالحی ، کاست نامه‌ها
از اینجا گوش دهید.

آنکس که بداند و نداند …

مه 17, 2009

همه شما دوستان حتما این شعر را شندیده اید یا در جایی خوانده اید:
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
(ابن یمین)

اما در دنیای امروز و در اطراف ما در بیشتر اوقات وضع جور دیگری است:
آنکس که بداند و بداند که بداند
باید برود غاز به کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند
بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند
با پارتی و پول خر خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند
بر پست ریاست ابدالدهر بماند
(این مطلب نقل قولی از وبلاگ های دیگر است، کافی است مصرع اول این شعر را در گوگل جستجو کنید تا وبلاگ ها و سایت های زیادی که این شعر را نوشته اند، بیابید.)

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟

نوامبر 5, 2008

امروز یکی از دوستانم سخنانی از یک روحانی (حاج آقا دانشمند) از تلفن همراه اش برایم پخش کرد که حرف هایش بسی جای تأمل داشت. می گفت واقعا چه ضرورتی دارد یک نفر 7، 8 بار به مکه برود؟ چرا خیلی ها فکر می کنند با این کار خدا بیشتر دوستشان دارد؟ چرا اگر پول زیاد دارند در امر خیر برای جوانان محتاج خرج نمی کنند؟ ❓ 😮 و کلی حرف دیگر… به قول مولوی که می فرماید:
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟
گر صورت بیصورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم بنده و هم قبله شمایید
گر قصد شما دیدن آن کعبه جانست
اول رخ آیینه به صیقل بزدایید…
(جلال الدین محمد بلخی مشهور به مولوی)